تبلیغات
randy &enrique - خط خطی های عاشقانه قسمت31

randy &enrique
iwish that was your lover
درباره وبلاگ


سلام من مامی زی زی هستم ممنون که به وب من سرزدی
مدیر وبلاگ : zizi orton



پیوندهای روزانه
بدوبوسه دات کام
آپلودعکس
شبکه اجتماعی رنگریز
پارودمرواریدگسترچابهار
دنیای داستانها
گلم لند
یادداشتهای یک خوابگرد
فروشگاه ساعت مچی
شقایق
گن لاغری مردانه
آپلودفایل
ساعت مردانه کاسیو
جملات زیبا
دخترخاله
خریدگن لاغری مردانه
ام پی تری پلیر
گن لاغری مردانه
فروش ساعت کاسیو
تی شرت محرم
خریدتی شرت محرم
ماه محرم
تی شرت محرم
خریدتی شرت محرم
اخبار رئال
تی شرت محرم
تی شرت محرم
کیف پول آلوماوالت
عاشق دیوانه
خریدکیف آوماوالت
خریدعینک آفتابی اصل
خریدگن لاغری
ساعت مچی
گن لاغری مردانه
اسلیم لیفت مردانه
عینک افتابی زنانه
گن لاغری مردانه
انواع عینک آفتابی
انواع عینک آفتابی
خریدعینک آفتابی
انواع عینک آفتابی
ساعت دیواری
میلاد
خریدعینک آفتابی2013
گروه جنجالی تکتا
ستاره سهیل
خرید شارژ ایرانسل
ساعت دیواری طرح پانا
سایبون
میهن بلاگ
شارژ مستقیم ایرانسل
المیرا
مطالب جنجالی و پربازدید
فروشگاه اینترنتی
رئال نیوز
هیچــکس
داستانهای هالیوودی
خریدساعت مچی
شارژ رایتل
بیگ تایم راش
adamfans
همه پیوندهای روزانه
ارسال پیوند روزانه

نظرسنجی
بنظرشمابهترین گزینه برای پایان داستان"باورم کن"کدومه؟





برچسبها
کارهنری

موضوعات
داستان (34)

نویسندگان
zizi orton (837)

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


 
یکشنبه 24 اسفند 1393 :: نویسنده : zizi orton

سلام برهمگی..قسمت بعدی اخرین قسمت این داستان هست..

بفرمایین ادامه......

داداش رامین راجب مطلبی که گفتی موافقم ازبس بهمون گفتن مال..خودمونم شبیه مال شدیم

خیلی ممنون


ایمی هنوزهمونطوربود..من براش پیانوهم زدم امابازم نتیجه ای نداشت رامین اونوبه کتابفروشی بردهمون کتابفروشی که آخرین بارباهم رفته بودن

میخواست بهش شوک بده تاشایدخوب بشه..میون راه همونجاکه تصادف کردن ایستادن..رامین منتظربودکه ایمی چیزی یادش بیاداماایمی هیچ عکس العملی نداشت ورامین بازم ناامیدشد

رامین:حالافهمیدم..الوآدام

آدام:سلام رامین خوبی؟

رامین:ممنون میتونی یه کاری برام انجام بدی؟

آدام:البته چی؟

رامین:میخوام تووصوفیاروبروی هم بشینین وپیانوبزنین مثل همون اجراتون همون آهنگ روبزنین

آدام:اماصوفیا

رامین:نگران اون نباش اون راضیه حالشم خوبه

آدام:باشه

رامین:بیابریم ایمی

ایمی:من دارم کم کم ناراحت میشم تومدام ازم میخوای یادم بیاد

رامین:تحمل کن عزیزم

.....

یه ساعت بعدمن وآدام توی یه اتاق باهم ملاقات کردیم روی صندلیهامون نشستیم

ایمی ورامین  ازروبرومارونگاه میکردن..شروع به نواختن کردیم آهنگ تموم شداماایمی چیزی یادش نیومدودرحالی که بغض کردازاتاق بیرون رفت

..

آدام:خوشحالم حالت خوبه

من:باخودم راحت شدم آدام حرفات واقعاتلنگرخوبی بود

آدام:ازم ناراحتی؟

من:نه واقعاازهیچکس ناراحت نیستم من خودموبخشیدم

آدام:عالیه پس اگه بشه کارمونوادامه بدیم هنوزتموم نشده بود

من:البته

.......

رامین:ایمی چیشده؟

ایمی:بروتنهام بذارچرامنوتحت فشارمیذاری؟

رامین:ایمی عزیزم ایناهمش بخاطراینه که دوست دارم

ایمی چشاشوگرفته بودوگریه میکرد

رامین:عزیزم چه انتظاری ازم داری؟من دوسدارم توزودترخوب بشی

ایمی:توخیلی خودخواهی خیلی هیچوقت نمیبینی من چی میخوام فقط بفکرخودت ووجه خانواده گیتی

رامین:چی؟

ایمی:اون خانواده پولدارت..بفکراونایی

رامین:چقدراینابرام آشناس

ایمی اشکاشوپاک کردوگفت:رامین..من یادم اومد..

ناگهان ایمی توی ذهنش به گذشته رفت وگفت:روزهایی بودکه به محبتت نیازداشتم اماتونمیفهمیدی وچون من باهات خوب بودم وسعی میکردم حالموخوب نشون بدم ازم دریغ میکردی

احساست ایمی بهش هجوم آوردن ودراون لحظه تمام خاطراتی که باعث رنجشش شده بودبه رامین گفت رامین اون بغل کردهردوگریه میکردن رامین خیلی خوشحال بوداماازخودشم ناراحت شد

چون فکرمیکرده ایمی همیشه راضیه وفرصت نکرده بودتاخوب ازدلش باخبرباشه روبه ایمی کردوگفت:روزای طلایی ماشروع شده عزیزم قول میدم که اگه کمک کنی وباهام باشی بهتروبهتربشیم

ایمی:دوست دارم

رامین:منم دوست دارم

من:وای ایمی واقعاخوشحالم که خوب شدی

آدام:تبریک میگم رامین واقعاخیلی سخت بوداماگذروندیش مرد

رامین:خیلی خوشحالم ممنونم

...........

خبرروخیلی زودبه همه رسوندیم وتصمیم گرفتیم یه جشن کوچیک به این مناسبت ترتیب بدیم

شادی:وای رامین هرچندتوواقعاکله پوکی امابهت تبریک میگم

رامین:بعدابه حسابت میرسم

شادی:البته اگه بتونی

مینو:یوهومااومدیم

من:وای خوش اومدین ..چطوری؟

مینو:خیلی عالیم کارای تئاترخیلی خوب پیش میره

شادی:صوفیافکرکنم وقتشه تووحامدآشتی کنین فرصت خوبیه

من:آره

من ازش دلخورنبودم امابایدبهش میگفتم که دراشتباه بودیم هردوی ما

هرچی سعی کردم نتونستم باهاش حرف بزنم چون دوروبرش شلوغ بود..ازطرفی دوسنداشتم که نسنجیده حرف بزنم برای همین ترجیح دادم امشب فقط خوشحال باشم

رامین ازهرنظررامین قبلی بود..سرحال وپرازخلاقیت.. واین برای ماارزش داشت اینقدرسرگرم مهمونی بودیم که یادمون رفت علی اونشب قراربودبره اون دوباره بی خداحافظی رفت امااینبارناراحت نبودم

چون همه ی حرفام روبهش گفتم وناگفته ای بین مانبودخودموآزادورهاحس میکردمحالمم خوب بود

شادی:وای خیلی خوشگذشت حسابی رقصیدیم

جیمز:اره منم دیگه نمیتونم راه برم کمرم درمیکنه

مینو:منم میرم خونه فرداکاردارم..حامدلطفامنوبرسون

رامین:خوشحالم که اومدین ازامروزدیگه همه چیزمثل گذشتس

من:مثل گذشته؟

رامین:نه بهترازگذشته

ایمی:واقعاخوشحالم عزیزم خیلی چیزابایدبهت بگم

رامین:نگران نباش کلی وقت داریم که بایدباهم بگذرونیم

….

به خونه اومدم

ماهساداشت تواتاقش کارمیکرد

من:هنوزبیداری؟

ماهسا:آره چطورمگه؟

من:هیچی..خواستم بگم بیشترمراقب خودت باشی عزیزم

ماهسا:کاش میتونستم

من:ببینم اون کیه که این موقع شب به فکرته؟

ماهسا:همکاری دارم به اسم جونزقبل ازجان اون ازم خواست باهاش ازدواج کنم..الانم داره دوباره راجبش باهام حرف میزنه

من:چقدخوب توعجب دخترجذابی هستی

ماهسا:اون یه اشتباه بوددیگه میخوام واقعاروازدواجم دقت کنم

من:موفق باشی

.....

وسایل موسیقیم که ازانبارآورده بودم هنوزیه گوشه بودن وقت نکرده بودم یه تنوع ونظمی به اتاقم بدم الانم خیلی خسته بودم امااشتیاقشوداشتم..چندتادیسک موسیقی داشتم چقدرازشون خوشم میومد

پوسترا وقاب عکساس اتاقم..اوناروهم برگردوندم سرجاشون..والبته کتابچه هام ایندفه بجای اینکه اوناروبچینم توکتابخونه اونارومثل دایره روهم چیدم رومیزاینطورمیتونستم هروقت بخوام یکی روبردارم

تانیمه شب مشغول ایده دادن برای تغییراتاقم بودم بعضی چیزارومیذاشتم بعددوباره برمیداشتم ولی وقتی تموم شدراضی بودم اتاقم دلبازوقشنگ شده بودومن رفتم جلوی پنجره..

چراغ اتاق حامدهنوزروشن بودانگارهنوزبیداربود من بایدزودترباهاش آشتی میکردم برای هردوی ماوضعیت بدی بودبرای همین تصمیم گرفتم فردابرای دیدنش به خونشون برم

............






نوع مطلب :
برچسب ها :