تبلیغات
randy &enrique - اختلافات خانوده گی قسمت15

randy &enrique
iwish that was your lover
درباره وبلاگ


سلام من مامی زی زی هستم ممنون که به وب من سرزدی
مدیر وبلاگ : zizi orton



پیوندهای روزانه
بدوبوسه دات کام
آپلودعکس
شبکه اجتماعی رنگریز
پارودمرواریدگسترچابهار
دنیای داستانها
گلم لند
یادداشتهای یک خوابگرد
فروشگاه ساعت مچی
شقایق
گن لاغری مردانه
آپلودفایل
ساعت مردانه کاسیو
جملات زیبا
دخترخاله
خریدگن لاغری مردانه
ام پی تری پلیر
گن لاغری مردانه
فروش ساعت کاسیو
تی شرت محرم
خریدتی شرت محرم
ماه محرم
تی شرت محرم
خریدتی شرت محرم
اخبار رئال
تی شرت محرم
تی شرت محرم
کیف پول آلوماوالت
عاشق دیوانه
خریدکیف آوماوالت
خریدعینک آفتابی اصل
خریدگن لاغری
ساعت مچی
گن لاغری مردانه
اسلیم لیفت مردانه
عینک افتابی زنانه
گن لاغری مردانه
انواع عینک آفتابی
انواع عینک آفتابی
خریدعینک آفتابی
انواع عینک آفتابی
ساعت دیواری
میلاد
خریدعینک آفتابی2013
گروه جنجالی تکتا
ستاره سهیل
خرید شارژ ایرانسل
ساعت دیواری طرح پانا
سایبون
میهن بلاگ
شارژ مستقیم ایرانسل
المیرا
مطالب جنجالی و پربازدید
فروشگاه اینترنتی
رئال نیوز
هیچــکس
داستانهای هالیوودی
خریدساعت مچی
شارژ رایتل
بیگ تایم راش
adamfans
همه پیوندهای روزانه
ارسال پیوند روزانه

نظرسنجی
بنظرشمابهترین گزینه برای پایان داستان"باورم کن"کدومه؟





برچسبها
کارهنری

موضوعات
داستان (34)

نویسندگان
zizi orton (837)

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


 
شنبه 16 اسفند 1393 :: نویسنده : zizi orton

سلام برهمگی شما..ممنون ازنظراتتون گلای من

ایام فاطمیه برهمگی تسلیت باد..

بفرماییدادامه......

آقای شریفی توبیمارستان راه میرفت وگهگاهی به کسی زنگ میزد..رامین خیلی آروم نشسته بود تواین چندروزرامین واقعایه مردکامل بودخیلی خوب ازمون حمایت کردونذاشت ضعیف باشیم حتی برای گرفتن حق مادرمم مثل کوه مصمم بود

اماآدام تمام دنیاش خراب شده بود..ماکه فکرمیکردیم چطورموضوع روبه مامانمون بگیم بادیدنش توی چهارچوب درراهرومثل مارازجاجهیدیم..

من که به تته پته افتاده بودم  آدام هم که مادرمونونمیشناخت بهش نگاه هم نکرد..امارامین خیلی آروم پیشش رفت..مادرخیلی دلهره داشت ومیخواست زودترببینتش

مامان باآقای شریفی مشغول حرف شدوراجب اوضاعش پرسید..من هم رامین روکشیدم طرف خودم وگفتم:حالاچی بگیم؟

رامین:چیزی نمیگیم تاوقتی اوضاع آروم بشه مینو

آدام:این خانوم کی هستن؟

من:مادرم هستن

آدام خودشوصاف کردوبعدازماسلامی به مادرم کرد..

من:مادرایشون ازراننده های شرکت هستن وبه ماخبردادن که بابااینجابستریه

مادرامااصلاجزباباکسی رونمیدید..ماشاهداین دلواپسی های اون بودیم رامین دندوناشوبهم کشیدومشخص بوددیگه طاقتشونداره دست مادروگرفت وگفت:

مامان ازدیشب حتمانخوابیدی بامینوبرین خونه من پیش باباهستم آقای شریفی وآدامم هستن

مادر:نه نمیرم میخوام پیشش باشم

رامین:مامان لطفااصرارنکن بروخونه خطررفع شده یکم که بمونه مرخصش میکنن

هرطوربودمادروبرداشتموبردم خونه..مادرهمش میگفت:کامبیز..عمرم..جونم..

دیگه داشت ازشنیدن اسم کامبیزحالم بهم میخوردمادرتوخونه هم آروم وقرارنداشت ولی صوفیابهش یه قرص دادوکمی خوابید..

صوفیا:حال باباچطوره؟

من:میگن داره خوب میشه یه سکته خفیف بوده

صوفیا:مامان بادیدنش چیکارکرد؟

من:قیامتی بودکه نگوتاهمینجاهم هق هق میکرد

صوفیا:مادربراش هق هق میکنه انوقت اون..پست فطرت

من:بیخیال خواهر..دیشب تنهابودی؟

صوفیا:نه نوشین وشادی اومدن پیشم

من:لابدشادی خوشحال بود

صوفیا:نه..وای امروز قرارکاری دارم بامیلاد

من:بروبه قرارت برس من هستم نگران نباش

صوفیا:شرکت چی میشه؟

من:بازینب حرف میزنم حلش میکنم توبرو

به زینب زنگ زدم..

زینب:مینو..کجایی دوساعته دارم زنگ میزنم

من:بابام بیمارستانه زینب جان

زینب:ببین همون خانومه اینجاس

من:چی؟چیکارداره؟

زینب:اومده دنبال بابات..میگه کارمهمی داره باهاش بهش چی بگم؟

من:دست به سرش کن تابره خونش

زینب:باشه

مهسیما:خانوم جواب منوبده آقای عبادی کجاس؟

زینب:خانوم محترم ایشون خیلی کم شرکت میان لطفاباهمراهشون تماس بگیرید

مهسیما:شریفی کجاس؟

زینب:رفتن بیرون..ایشون هم شرکت نیستن..کارتون روبمن بگین

مهسیما:الوآدام خوبی؟کجایی؟

آدام:یه کاری دارم مامان چیشده؟

مهسیما:اومدم شرکت عبادی نبود..کجاس؟

آدام:نمیدونم شوهرتوه من چرابایدبدونم

مهسیما:لعنتی باشه ساکت شو

رامین:کیبود؟

آدام:مادرم سراغ باباتومیگرفت

رامین:بهش که نگفتی؟

آدام:نه

آقای شریفی:به به خانوم پاکدل آقای عبادی؟..مگه خبرندارین؟

رامین:بخشکی شانس داریم لومیریم

آدام:کارازکارگذشت فکربعدشوبکن

آقای شریفی آدرس بیمارستان روهم دادوخیلی زودسروکله مهسیماخانوم پیداشد..درحالی که صورتش هنوزکبودبودسراسیمه پیش آقای شریفی رفت وگفت:کو؟کجاس؟چیشده؟

آقای شریفی:منم بی خبرم اماآدام بایدبدونه

مهسیماجلواومدوبعدازنگاه کردن به رامین روبه ادام کردوگفت:

چیشده؟چیکارش کردی؟

آدام:من کاریش نکردم باهم راه میرفتیم که یهوافتاد

مهسیما:چی بهش گفتی؟

آدام:من کاری نکردم چرابایدمقصرباشم

مهسیما:خوب میدونم که رابطتون خوب نیس بگوچی گفتی سکتش دادی؟

آدام:خواهش میکنم دیگه چیزی ازم نپرس من چیزی نگفتم

مهسیماپشت چشمی برای ادام نازک کردوبعدرفت وروی صندلی نشست..رامین آدام روکشیدتوراهرووگفت:منم ازت نپرسیدم چرااینجورشد؟

آدام:توی راه بودیم داشتیم میرفتیم شرکت..بابات خیلی عصبانی بود

رامین:خب

آدام:منوسوال پیچ کردکه کی به بچه هام خبرداده وازاین حرفا...منم طاقت نیاوردم بهش گفتم چرابهمون نگفتی زن وبچه داری اگه میگفتی نمیذاشتم مادرم زنت بشه

اونم ناراحت شداینقدرخودخوری کردکه یهوافتاد..فکرنکن خیلی حال خوشی داشتم من گناهی ندارم

رامین:پس واقعاتوباباموسکته دادی..بابامه امااصلاناراحت نیستم چون تاوان خیلی چیزاروبایدبده

آدام:نمیدونم شاید

رامین:بهرحال به مادرت نگوقضیه چیه بذارببینیم بایدچیکارکنیم

آدام:باشه

.......

میلاد,نوشین,شادی وصوفیادرحال بازدیدازمحل اجرای طرح بودن..میلادمتوجه رفتارسرسنگین صوفیاشده بودوازچشمای درشتش میتونست نگرانی روبخونه برای همین جلورفت وگفت:

خانوم عبادی چیزی شده؟

صوفیا:نه مسئله خاصی نیست

میلاد:اگه بگین شایدبتونم کمکی کنم

صوفیا:نه یه موردشخصیه

باگفتن این حرف ته دل میلادخالی شد..نمیتونست کنجکاوی روکناربذاره برای همین پرسید:

پای کسی درمیونه؟

صوفیاکه ازبرداشت میلادکمی متعجب شدووضعیت روحی خوبی هم نداشت اخم کردوگفت:شماراجب من چی فکرکردین؟هرموردشخصی نبایدصرفاراجب عشق باشه

نوشین سقلمه ای به شادی زد..شادی جلورفت وگفت:صوفیاجان بیابریم باقی کارارومیلادونوشین انجام بدن

صوفیا:دیگه تحمل ندارم شادی دیوونه میشم

شادی:آروم باش دیوونه به اون بدبخت چی؟راستی عمه کجاس؟

صوفیا:خونس مینومراقبشه

شادی:همونجانگهش دارین امانمیدونم چرادلم شورمیزنه که لومیرین

........

منتظرزنگ رامین بودم..مادرازاتاق اومدبیرون سردردداشت

من:مامان خوب خوابیدی؟

مادر:همش کابوس دیدم دخترم

آهسته رفت صورتشوشست وبعددوباره کیفشوبرداشت

من:مامان کجا؟

مادر:بیمارستان اینجادلم آروم نمیگیره

من:الان نریم مامان رامین هست

مادر:نمیتونم دخترم

هرقدرسعی کردم جلوشوبگیرم فایده ای نداشت ومادرم تاکسی گرفت وبطرف بیمارستان رفت..تنهاکاری که تونستم بکنم این بودکه به رامین پیام بدم وبگم که مادرداره میاداونجا..

رامین:آدام خواهش میکنم مادرتوببربیرون

آدام:چرا؟

رامین:مادرم داره میاد..این دوتانبایدباهم رودرروبشن

قلب رامین بدجورمیتپید..فشارش بالارفته بود..مادرنبایدشکسته میشدحداقل امروزواینجانه.......

 






نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :