تبلیغات
randy &enrique - خط خطیهای عاشقانه قسمت29

randy &enrique
iwish that was your lover
درباره وبلاگ


سلام من مامی زی زی هستم ممنون که به وب من سرزدی
مدیر وبلاگ : zizi orton



پیوندهای روزانه
بدوبوسه دات کام
آپلودعکس
شبکه اجتماعی رنگریز
پارودمرواریدگسترچابهار
دنیای داستانها
گلم لند
یادداشتهای یک خوابگرد
فروشگاه ساعت مچی
شقایق
گن لاغری مردانه
آپلودفایل
ساعت مردانه کاسیو
جملات زیبا
دخترخاله
خریدگن لاغری مردانه
ام پی تری پلیر
گن لاغری مردانه
فروش ساعت کاسیو
تی شرت محرم
خریدتی شرت محرم
ماه محرم
تی شرت محرم
خریدتی شرت محرم
اخبار رئال
تی شرت محرم
تی شرت محرم
کیف پول آلوماوالت
عاشق دیوانه
خریدکیف آوماوالت
خریدعینک آفتابی اصل
خریدگن لاغری
ساعت مچی
گن لاغری مردانه
اسلیم لیفت مردانه
عینک افتابی زنانه
گن لاغری مردانه
انواع عینک آفتابی
انواع عینک آفتابی
خریدعینک آفتابی
انواع عینک آفتابی
ساعت دیواری
میلاد
خریدعینک آفتابی2013
گروه جنجالی تکتا
ستاره سهیل
خرید شارژ ایرانسل
ساعت دیواری طرح پانا
سایبون
میهن بلاگ
شارژ مستقیم ایرانسل
المیرا
مطالب جنجالی و پربازدید
فروشگاه اینترنتی
رئال نیوز
هیچــکس
داستانهای هالیوودی
خریدساعت مچی
شارژ رایتل
بیگ تایم راش
adamfans
همه پیوندهای روزانه
ارسال پیوند روزانه

نظرسنجی
بنظرشمابهترین گزینه برای پایان داستان"باورم کن"کدومه؟





برچسبها
کارهنری

موضوعات
داستان (34)

نویسندگان
zizi orton (837)

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


 
سه شنبه 5 اسفند 1393 :: نویسنده : zizi orton
بفرمایین ادامه

ماهساوجان به خونه برگشتن..حامدخیلی خوشحال بودوبهشون شب بخیرگفت

ماهسا:کی اومدی خونه؟

حامد:خیلی وقته

ماهسا:فکرکردم میای پیش ما

حامد:نمیخواستم مزاحمتون باشم شمابایدباهم وقت بگذرونین

جان:عجب پسرخوبی

ماهسا:دوسداشتم بیشترباهامون باشی

جان:اشکالی نداره حامدهم بایدبره بادوستاش خوش باشه عزیزم

.......

امروزهم توی اتاقم بودم وداشتم مجله میخوندم  که ماهسااومدپیشم

من:چطوری؟

ماهسا:اه حامدخیلی لجبازه همش بادوستاش میره ومیاد

من:نمیتونی مجبورش کنی همش پیش توباشه وگرنه ازت خسته میشه

ماهسا:دارم تلاش میکنم باهاش خوب باشم وباهام حرف بزنه بهم توجه کنه

من:ای کاش برای جان هم همین کارارومیکردی

ماهسا:نمیدونم چطوربایدحامدروتسخیرکنم ازآزادی دادن بهش میترسم

من:اگه اون نخوادباتوباشه تونمیتونی مانعش بشی یانظرشوعوض کنی

ماهسا:من میخوام طوری باشم که دلش بخوادپیشم باشه

من:نمیتونم کمکی بهت بکنم چون  راه حلی ندارم

ماهسابیرون رفت ..اتاق دوباره ساکت شدبه روزای اول که اونارودیدم فکرکردم به روزی که قدم میزدم ویهوباآدام آشناشدم ..حامد..علی..همه ی اونابه دلایلی کنارم اومدن وحالااون دلایل وجودندارن وازم دورشدن

من ازخودم واشتباهاتم فرارمیکردم امادیگه کافی بوددوسداشتم باخودم صادق باشم ..دردای درونموبایدمیشناختم تابتونم درمانشون کنم..دوسداشتم باحقایقی که ازخودم پنهون میکردم روبروبشم واین عذاباتموم بشه برای همین یه کاغذآوردم وشروع کردم به نوشتن اونچه که انجام دادم واون احساسایی که داشتم

کم کم حس کردم چیزی که روکاغذه خیلی کوچیکوقابل حله..بایدازاول شروع میکردم اگه همینجامیموندم قضیه پایانی نداشت وبرای رهاشدن بایدتمومش میکردم..

سراغ دفترچه رامین رفتم ..دراتاق کارموبازکردم..یکم خاکی بود..دستمال برداشتم ودستی به سروروی اتاق کشیدم..پیانوم روکه کوکش بهم خورده بوددوباره تنظیم کردم طول کشیدامابالاخره شد منم اینجورشده بودم

ناکوک شده بودم..امامیتونستم دوباره کوک بشم

..........

مینو:سلام خانوم صوفیاخونس؟

مادر:بله هست وامروزتواتاق کارشه

مینو:واقعا؟میشه ببینمش؟

مادر:بله

مینو:سلام صوفیا..وای خدای من چندوقتی بودکه واقعادلتنگت بودم

من:مینومنم دلتنگت بودم بچه هاچطورن؟

مینو:خوبن..بالاخره قبول کردم پیشنهادحامدرومیگم

من:واقعا؟چقدرخوب

مینو:آره الان سعی میکنم باهم خوب باشیم

من:ازرامین خبرداری؟شادی وبقیه چطورن؟

مینو:رامین برگشته کلاس اماخب ایمی هنوزنیومده..شادی هم که بیشتروقتش تومسابقه وباشگاهه

من:ازآدام چه خبر؟

مینو:ازاون خبری ندارم مدتی هست که نمیبینمش

من:راستش منم میخوام ازاول شروع کنم یکم بایدتمرین کنم

مینو:خداروشکر..من دیگه میرم میخوام به شادی هم خبربدم..خداحافظ

من:خداحافظ

ازاومدن مینوخوشحال شدم قبلاهرگزاینقدربه داشتن دوست فکرنکرده بودم..

.....

رامین حال خوبی داشت..ایمی بعضی چیزارویادش میومدوحتی باکمک رامین میتونست دوباره بنوازه اماهنوزم سردی رفتارش رامین رواذیت میکرد

ایمی:رامین این قسمت روکارنمیکنیم؟

رامین:نه عزیزم برای امروزکافیه

ایمی:دوسدارم برم بیرون

رامین:بیاباهم بریم

ایمی:نه میخوام تنهاباشم

رامین بازم تحمل میکردوبخودش دلداری میدادکه بالاخره درست میشه..دوسنداشت اونوتنهاببینه..اوضاع تدریسش خوب بودوتوی کلاس مشکلی نداشت فقط ازتکرارهمون درسهاکمی خسته بود

به این فکرمیکردکه من چقدرمیتونستم پیشرفت کنم وبه زندگیم برگردم..رامین همیشه تلاش میکردباحرفاش دیگران روازاشتباهات دورکنه ولی  تااشتباه نمیکردیم معنی راه حل درست رونمیفهمیدیم

....

شادی:وای مینوواقعا؟یعنی صوفیاحالش خوب بود؟

مینو:آره خواستم نفراولی باشم که بهت میگم

شادی:چقدرخوب آخیش راحت شدم اگه خوب نمیشدمیرفتم اون آدام رومیکشتم

مینو:دیگه ولش کن اون خوب شده

شادی:وایساببینم..کتی یه چیزایی بهم گفت

مینو:آره حقیقت داره

شادی:پس اون روزباحامدتوباشگاه

مینو:آره درست فهمیدی

شادی:دمت گرم تنهاش نذار

مینو:سلام کتی..

کتی:سلام مینو..چطوری شادی؟

شادی:خوبم توچطوری؟

مینو:کتی..ازآدام خبرداری؟

کتی:نه زیادسرگرم کاراشه من خیلی طرفش نمیرم

مینو:امروزصوفیاسراغشومیگرفت

کتی:اوه بالاخره به حرف اومده؟

مینو:کتی اگه تونستی آدام روپیداش کن وازش بخواه بره صوفیاروببینه

کتی:باشه

..........

تمرین میکردم اولش فقط مینوشتم وخط میزدم بیشترصفحه هاخط خطی شده بود..این صفحه ی زندگیم بودپرازاشتباه پرازسیاهی..اون خط خورده گیاعشقاوعواطف ناکام من بودن برای همین تصمیم گرفتم ملودی بامضمون عشق ناکام بسازم واسمش روبذارم خط خطی..نه خط خطی های عاشقانه..

هرچی بیشترجلومیرفتم بیشتربه ادامه کارعلاقه داشتم ..علی..حامد..آدام ودوستام همه توی این ترانه توی این موسیقی سهیم بودن من طردشدم..ترک شدم ورنجیدم اماهنوزم زنده ام واون بیرون میتونستم دنبال آینده بگردم ..

واقعامتاسف شدم که بالجبازی تااین حدخودم روازبین برده بودم..وقتش بودکه ازنومتولدبشم بقول اون ضرب المثل که میگه:هرچیزی که تورونکشه قویترت میکنه...

منم قوی شده بودم ..لباساموپوشیدم وازخونه بیرون رفتم..همه جارنگارنگ بود..مردم خندان..غمگین..سرحال..آدمای خلافکار..بی پولا..پولدارا دنیای ماپرازتنوع بود

همه چیزاطراف ماپیدامیشدواین معنی زندگی بودمن میخواستم برای خودم زندگی کنم

 رفتم به خونه ی رامین..خودش دروبازکرد..

من:سلام

رامین:پس بالاخره تصمیمتوگرفتی

من:آره وتوبایدکمکم کنی

.........

 






نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :