تبلیغات
randy &enrique - اختلافات خانوده گی قسمت13

randy &enrique
iwish that was your lover
درباره وبلاگ


سلام من مامی زی زی هستم ممنون که به وب من سرزدی
مدیر وبلاگ : zizi orton



پیوندهای روزانه
بدوبوسه دات کام
آپلودعکس
شبکه اجتماعی رنگریز
پارودمرواریدگسترچابهار
دنیای داستانها
گلم لند
یادداشتهای یک خوابگرد
فروشگاه ساعت مچی
شقایق
گن لاغری مردانه
آپلودفایل
ساعت مردانه کاسیو
جملات زیبا
دخترخاله
خریدگن لاغری مردانه
ام پی تری پلیر
گن لاغری مردانه
فروش ساعت کاسیو
تی شرت محرم
خریدتی شرت محرم
ماه محرم
تی شرت محرم
خریدتی شرت محرم
اخبار رئال
تی شرت محرم
تی شرت محرم
کیف پول آلوماوالت
عاشق دیوانه
خریدکیف آوماوالت
خریدعینک آفتابی اصل
خریدگن لاغری
ساعت مچی
گن لاغری مردانه
اسلیم لیفت مردانه
عینک افتابی زنانه
گن لاغری مردانه
انواع عینک آفتابی
انواع عینک آفتابی
خریدعینک آفتابی
انواع عینک آفتابی
ساعت دیواری
میلاد
خریدعینک آفتابی2013
گروه جنجالی تکتا
ستاره سهیل
خرید شارژ ایرانسل
ساعت دیواری طرح پانا
سایبون
میهن بلاگ
شارژ مستقیم ایرانسل
المیرا
مطالب جنجالی و پربازدید
فروشگاه اینترنتی
رئال نیوز
هیچــکس
داستانهای هالیوودی
خریدساعت مچی
شارژ رایتل
بیگ تایم راش
adamfans
همه پیوندهای روزانه
ارسال پیوند روزانه

نظرسنجی
بنظرشمابهترین گزینه برای پایان داستان"باورم کن"کدومه؟





برچسبها
کارهنری

موضوعات
داستان (34)

نویسندگان
zizi orton (837)

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


 
چهارشنبه 29 بهمن 1393 :: نویسنده : zizi orton

سلام برهمتون..خب داستان این قسمت خیلی هیجانی میشه  وفصل اول این داستان تموم میشه

ازقسمت بعدواردفصل دوم میشیم

صبح بابامثل اجل اومدوتندتندزنگ خونه روزد..ماتاصبح نخوابیده بودیم وفقط اعصاب خرابی داشتیم برای همین وقتی اون اومدمابیداربودیم..رامین جلوی ماروگرفت وگفت:

خواهش میکنم عادی برخوردکنین تابتونیم نقشه روعملی کنیم ..خواهش میکنم

من:باشه

صوفیادروبازکرد:سلام باباجون خوبی؟ماشالله سحرخیزی ها

بابا:دیشب راه افتادم امروزصبح توشرکت کاردارم

رامین:منم دیگه بایدبرم خداحافظ

رامین رفت..صوفیاهم کلاس داشت ومیخواست حاضربشه..

بابا:مینوبیاباهم بریم شرکت

من:باشه بریم بابا

باباهمراه من به شرکت اومدکاملامشخص بودکه میخواست منوزیرنظرداشته باشه

بابا:اوضاع کارچطوره؟

من:خیلی خوبه باخانم صیادی خیلی راحتم

بابا:خوبه اون دخترخوبیه ولی باراننده هازیادحرف نزن میدونی که شوخیای بدی میکنن

من:چشم بابامن اصلاکاری باهاشون ندارم

زینب من وبابام روباهم دیدطبق معمول لبخندزدوگفت:خوش اومدین آقاوخانوم عبادی

بابا:ممنون ..آقای شریفی هستن؟

زینب:بله هستن بفرمایین

بابارفت تواتاق ومن هم سرجام نشستم

زینب:مینویه چیزی روبایدبدم بهت

من:این چیه؟

زینب:صبح دم درآدام رودیدم این کاغذروداد..ببین بمن مربوط نیستاولی این آدرس یه خانومه

من:توازکجامیدونی؟

زینب:راستش چندباردیگه به این آدرس چیزایی میفرستادیم

من:مثلاچی؟

زینب:پول..چک..حواله خلاصه همش به اسم خانوم مهسیماپاکدل

من:بنظرت برم دم خونش چیکارکنم؟

زینب:بنظرمن اینبارکه خواستیم چیزی بفرستیم خودت براش ببرخودتوخلاص کن

من:فکرخوبیه پس خبرم کن

.........

آدام:مامان من میرم بیرون

مهسیما:ولی زودبرگرددردسترس باش شایدعبادی بیاد

آدام:مامان چرااینقدبهش وابسته ای؟

مهسیما:واسه اینکه شوهرمه میفهمی؟

آدام:میدونی که اون یه زن دیگم داره

مهسیما:بمن چه..لابداون زن اینقدبی ارزشه که عبادی اومدطرف من

آدام:اون موقع اوضامون بدبودالان که من کارمیکنم چراحاضری زنش باشی؟

مهسیما:واسه اینکه دلم میخوادبه توم مربوط نیست شمامرداهمه بی لیاقتین یکی مثل بابات که منوباتوول کردورفت

آدام:باشه دیگه هیچی نگواگه هم عبادی اومدبگومن نیستم

آدام ازدرخونه اومدبیرون وهنوزیکم دورشده بودکه بابارودید..باخودش گفت بهترکه خونه نبوده

بابا:سلام

آدام:سلام

بابا:چراگذاشتی مادرتوبزنن؟

آدام:من سرویس بودم بهرحال توی دعوای زناهم دخالت نمیکنم

بابا:باشه کجامیری؟

آدام:میرم یه چرخی بزنم

آدام فرصت رومناسب دیدکه تابابام پیش مادرشه مچش گرفته بشه بمن زنگ زد:الو..خانوم عبادی عجله کن بیابه اون آدرسی که دادم بهت بدو

من:چرا؟ای بابا

زینب:بدوبرومن هستم بدو

منکه واقعااعصابم خراب بودبه رامین زنگ زدم:رامین کجایی؟ببین باعجله آب دسته زمین بذاروبیابه خونه اون زنیکه باباالان اونجاس

رامین:واقعا؟اومدم

رامین به صوفیاهم زنگ زدولی صوفیاکلاس داشت ونمیتونست بیادبرای همین من ورامین نزدیک اونجاهمدیگه روپیداکردیم..آدام هم اومدپیش ما

رامین:آقاکی باشن؟

آدام:ازراننده های شرکت باباتونم

رامین:نمیدونم چه قصدی ازخبرکردن ماداشتی اماتواین موضوع دخالت نکن

رامین زنگ دروزد..وقتی بابادروبازکردچشاش گردشدوباترس به من ورامین نگاه کردرامین که خونه جلوی چشماشوگرفته بودنتونست تحمل کنه ویقه باباروچسبیدوهلش دادتوخونه

آدام راهشوگرفت ورفت حتی عقب رونگاه نکردکه ببینه چی میشه من رفتم توخونه واون دوتاروکشیدم بیرون

باباحرفی نمیزد..رامین نگاه بدی بهش کردوگفت:ازتوآشغالترندیدم کثافت مادرم مگه کم بود؟چی برات کم گذاشت؟

باباحرفی نمیزد..جوابی نداشت بده

رامین یقشوول کردوگفت:دیگه نمیخوام ریختتوببینم برودنبال همون هرزه هالیاقت نداری بامادرم زیریه سقف باشی

من که خیلی ترسیده بودم بازوی رامین روگرفتم وسعی کردم آرومش کنم اماکارخراب ترشد..رامین واقعاناراحت بودوفورابه مادرم زنگ زد:الوسلام مامان خوبی؟

مامان:خوبم پسرم چه عجب حالی ازماپرسیدی؟

رامین:مامان امشب میخوام بیام خونه

مامان:چه خوب پسرم مینوهم میاد؟

رامین:نه مینوکارداره خودم میام مامان کارمهمی باهات دارم

من:کاش مامان رونگران نمیکردی رامین

رامین:مامان مابایدباخبرباشه چقدازش سواستفاده شده بذارازالان تکلیف خودشوبدونه

من:ولی خیلی بهم میریزه

رامین:اگه دیرتربشه بدترمیشه مینواصلابیاهرسه تامون بریم کنارمامان باشیم

من:فکرخوبیه باشه

.........

شادی داشت کاراشوبسته بندی میکردکه جیمززنگ زد..شادی دروبازکردوتعارف کردبیادداخل

جیمز:حالتون خوبه؟

شادی:ممنون شماچطوری؟

جیمز:خوبم نوشین خانوم نیستن؟

شادی:نه ولی چنددقیقه دیگه میاد..ببینم اون طرحای جدیدته؟

جیمز:آره بفرمایین

شادی:نه باباتوم کارت خوبه ها..میگم توچطورتاحالاپولدارنشدی؟

جیمز:چی بگم شانس نداشتم

شادی:انگارتوم یه قصه ای داری واسه خودت؟

جیمز:آره خب شماچی؟چطوراینجااومدین؟

شادی:اختلافای خانوده گی ومستقلی وازاین حرفا

جیمز:این کارایی که انجام میدین خوبه؟

شادی:آره خوبه

جیمز:خیلی خوبه که مستقل هستین منم خیلی شانس آوردم که باشماآشناشدم

شادی:خب دیگه میگن زندگی همه مثل زنجیربهم وصل شده

جیمز:آره انگاردرسته

شادی:خب به به نوشین خانوم هم اومد..

نوشین:شادی فکرکنم امشب اتفاق بدی بیوفته

شادی:چیشده؟

نوشین:همون خانومه..امشب صوفیااینامیخوان برن به مادرشون قضیه رولوبدن

......

من ,صوفیاو رامین داشتیم حاضرمیشدیم که بریم که آدام بهمون زنگ زد.....

 






نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :