تبلیغات
randy &enrique - خط خطی های عاشقانه قسمت27

randy &enrique
iwish that was your lover
درباره وبلاگ


سلام من مامی زی زی هستم ممنون که به وب من سرزدی
مدیر وبلاگ : zizi orton



پیوندهای روزانه
بدوبوسه دات کام
آپلودعکس
شبکه اجتماعی رنگریز
پارودمرواریدگسترچابهار
دنیای داستانها
گلم لند
یادداشتهای یک خوابگرد
فروشگاه ساعت مچی
شقایق
گن لاغری مردانه
آپلودفایل
ساعت مردانه کاسیو
جملات زیبا
دخترخاله
خریدگن لاغری مردانه
ام پی تری پلیر
گن لاغری مردانه
فروش ساعت کاسیو
تی شرت محرم
خریدتی شرت محرم
ماه محرم
تی شرت محرم
خریدتی شرت محرم
اخبار رئال
تی شرت محرم
تی شرت محرم
کیف پول آلوماوالت
عاشق دیوانه
خریدکیف آوماوالت
خریدعینک آفتابی اصل
خریدگن لاغری
ساعت مچی
گن لاغری مردانه
اسلیم لیفت مردانه
عینک افتابی زنانه
گن لاغری مردانه
انواع عینک آفتابی
انواع عینک آفتابی
خریدعینک آفتابی
انواع عینک آفتابی
ساعت دیواری
میلاد
خریدعینک آفتابی2013
گروه جنجالی تکتا
ستاره سهیل
خرید شارژ ایرانسل
ساعت دیواری طرح پانا
سایبون
میهن بلاگ
شارژ مستقیم ایرانسل
المیرا
مطالب جنجالی و پربازدید
فروشگاه اینترنتی
رئال نیوز
هیچــکس
داستانهای هالیوودی
خریدساعت مچی
شارژ رایتل
بیگ تایم راش
adamfans
همه پیوندهای روزانه
ارسال پیوند روزانه

نظرسنجی
بنظرشمابهترین گزینه برای پایان داستان"باورم کن"کدومه؟





برچسبها
کارهنری

موضوعات
داستان (34)

نویسندگان
zizi orton (837)

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


 
دوشنبه 13 بهمن 1393 :: نویسنده : zizi orton

سلام به همه ی شما..خوبین؟

همه منتظرین تاداستان جدیدشروع بشه بایدبگم داستان"خط خطی های عاشقانه"

داره به پایان میرسه وبه محض اتمامش اون داستان روجایگزین میکنم  وحدودااین  کار4هفته دیگه ممکن میشه

وچون نمیتونم زودتراپ کنم شرمنده همتونم..باورکنین اینقدکه وقتم بانوشتن داستان میگذره

وقتم بانامزدعزیزم نمیگذره خخخخخ  اونم مثل همتون دنبال اخرداستاناس..

درواقع این یه داستان وشروع شادی دروبلاگمه که برای عیددرنظرداشتم..

اگه کسی کدپخش آهنگ داره برام بفرسته چون هرچی میگردم هیچکدومش اینجاکارنمیکنه

خیلی ممنون وبفرمایین ادامه......

 

آنچه گذشت..

ماهساوحامدباهم خیلی خوب بودن وماهساداشت به آرزوش که بودن باحامدبودمیرسید..رامین سعی میکرد

حال ایمی روخوب کنه اماکاری ازپیش نمیبرد..آدام وصوفیاخیلی  نزدیک بهم بودن وآدام دوست خوبی براش بود..

ماهسابالاخره باجان ازدواج کردورابطه حامدوصوفیاکلاقطع شد..ماهساحامدروخیلی دوسداشت

اماحاماینطورنبود...

صبح زودبودشادی برای کاری بیرون رفته بودکه تلفنش زنگ خوردتماس ازخارج ازکشوربود

شادی:الو

علی:سلام شادی خوبی؟

شادی:علی تویی؟چطوری؟

علی:خوبم توچطوری؟بچه هاودوستاخوبن؟

شادی:باورم نمیشه توبهم زنگ زدی؟کجایی؟

علی:هنوزتوبلژیکم..راستش چندبارمیخواستم زنگ بزنم امابازمنصرف شداماایندفه دیگه زنگ زدم

شادی:خب اونجاچطوره؟کاراچطورپیش میره؟

علی:خوبه همه چیزعالیه..صوفیاچطوره؟بعدازرفتنم چیشد؟

شادی:ازاونشب خیلی حالش بدبوداماحالابهتره..کی برمیگردی؟

علی:نمیدونم امااگه اشکالی نداشته باشه هرچندوقت بهت زنگ بزنموحالشوبپرسم

شادی:این چه حرفیه خوشحال میشم

علی:خب دیگه بایدبرم ممنون

شادی به باشگاه رفت وموضوع روبه جیمزگفت..جیمز:دیشب حامدهم اونجابود

شادی:چه جالب چرااونجابود؟

جیمز:میگفت ازماهسابدش میادوفقط بخاطرباباش باهاش خوبه

شادی:نمیدونم چرامنم همین فکروکردم..بنظرت اگه علی برگرده چیزی میشه؟

جیمز:نه هیچی عوض نیشه..آخرش کی قبول کردبره به صوفیاهمه چیزوبگه؟

شادی:کسی قبول نکرد ناچاریم خودمون بگیم

جیمز:چطوره خودآدام بگه

شادی:نه اونجوری بهش برمیخوره بهتره خودم بهش بگم

..........

امروزمنتظرآدامم که بیاد..یکم دیرکردوسابقه نداشت تلفنشم جواب نمیدادفکرکردم شایدماموریتی داشته برای همین دیگه پیگیرنشدم تااینکه نیم ساعت بعدخودش اومددرحالی که نفس نفس میزدوازم خواست زودبریم سراغ کار

کمی که کارکردیم ازش خواستم بگه چرادیرکرده

آدام:امروزخیلی خوشحالم واقعاانرژی دارم

من:چقدخوب..دلیلش چیه؟

آدام:زندگی..حس جریان داشتن..

من:چقدخوب..

آدام:امروزنامزدم برای اولین بارازم دعوت کردبرم محل کارش

این کلمه خیلی ذابم داد..نامزدش..یعنی اون نامزدداشت ومن نمیدونستم خیلی جاخوردم واصلاخوشم نیومد انتظارداشتم که اون باکتی باشه ولی واقعانمیدونستم که نامزدداره

آدام:چیزیشده؟

من:نگفته بودی نامزدداری جاخوردم

آدام:موضوعات شخصی رومعمولانمیگم

من:امامن فکرمیکردم بخاطرمن میای اینجا

آدام:توذهن موسیقیایی خوبی داری من بخاطرکاراینجام قبلاهم گفته بودم

من:پس چرابه دردودلام گوش میکردی؟

آدام:خب همه ی دوستاهمینطورن..همکارا..من وتودوست معمولی هستیم هرکسی همین کارومیکنه

من:کاش بهم گفته بودی آدام

آدام:متاسفانه هرگزباخودت صادق نبودی من کاری نکردم که نشون بده عاشقت شدم واین فقط تصورخودت بوده

من:درسته آدام لطفادیگه نیاپیشم احساس میکنم باعث خیانت توبه اون دخترمشم

آدام رفت بیرون چیزی نگفت چون ازحرفم جاخورده بود..من خوب فکرکردم حق کاملاباآدام بودمن برای سومین بارضربه خورده بودم حس قربانی روداشتم که هرباربعدازمرگ زنده میشه

بعدش شادی اومدوهمین مسئله روگفت وبه اونم گفتم که همین الان متوجه شدم وازاونم خواستم تنهام بذاره خودم روتوی اتاقم حبس کردم پرده هاروکشیدم وروی تخت درازشدم تلاش کردم بخوابم یاحداقل آروم بشم..این موسیقی لعنتی باعث شداینقدرحساس بشم..

روح لطیف من برای موسیقی باعث شکننده شدنم شد..ازجام بلندشدم..کتابچه هاووسایل موسیقیم روجمع کردم واوناروبردم به انبارتلفنم روخاموش کردم وتوی اتاقم نشستم هرچیزی که ربطی به موسیقی داشت ازاتاقم دورکردم

فضای خالی زیادی توی اتاق بوجوداومده بود..من تمام دنیامووقتموذهنموباموسیقی پرکرده بودم وحالااحساس تهی بودن میکردم دوسداشتم تغییرکنم

..........

مینو:چیشد؟بهش گفتی؟

شادی:آره ولی ودش قبل ازمن فهمیدیعنی آدام بهش گفته بود..خیلی بهم ریخته بود

کتی:وای خدای من یه باردیگه

مینو:بنظرم بایدبیشتربریم دیدنش حتماالان خیلی بهم ریختس

شادی:امتحان میکنیم اماصوفیایی که من میشناسم حتماتامدتهانمیخوادکسی روببینه

مینو:ازرامین چه خبر؟

شادی:همونطوریه بهش سرزدم اون ازماداغون ترهمه ازهم بدترشدیم

ایمی:رامین این مال کیه؟

رامین:این لباسیه که پوشیده بودی اونشب اجراداشتیم

ایمی:چطوراینوپوشیدم واقعابی ریخته

رامین:ایمی چیزی یادت میاد؟ازاونشب؟

ایمی:تنهاچیزی که یادم میاداینه که کسی داشت پیانومیزدصورتشویادم نمیادفقط میزد

رامین:خب خیلیاپیانومیزنن

ایمی:نمیدونم مهم نیس

رامین:عزیزم میخوام کمکت کنم

ایمی:رامین خواهش میکنم بهم فشارنیارمن نمیتونم چیزیوکه ازم میخوای بیادبیارم

رامین بازم ناامیدشداماتحمل کردبیرون ازخونه رفت وسعی کردباقدم زدن خودش روراحت کنه مارسلابهش تلفن کرد

رامین:سلام مارسلا

مارسلا:رامین سلام حالت چطوره؟

رامین:بهترم

مارسلا:رامین ازت یچزی میخوام امیدوارم ردنکنی

رامین:چی؟

مارسلا:میخوام برگردی مدرسه..واقعابه بودنت نیازداریم

رامین:مگه آدام کلاسواداره نمیکنه؟

مارسلا:چراولی اونم کارداره میگه دیگه وقت نداره به کلاس برسه

رامین:نمیدونم باشه قبول میکنم ساعت وروزکلاساروبرام بفرست

فرصت خوبی برای رامین بودتاکمی ازفشارروحی خلاص بشه برای همین کاملاخودشوآماده کرد

........

ماهسا:حامدعزیزم چرانیومدی باهم بریم بیرون؟

حامد:یکم کارداشتم چراباپدرم نمیری؟

ماهسا:اون کارداره میخواستم بیشترباهم خوب باشیم ازم خواسته بهت توجه مخصوص کنم

حامد:خب راستش من زیادوقت ندارم چن ازفردابایدبرم کلاس وکارام عقب مونده

ماهسا:کمکت میکنم کاراتوانجام بدی توم منوببربیرون

حامدباخودش:ای کلک

حامد:باشه خب حالاکجامیریم؟

ماهسا:اول بریم به صوفیاسربزنیم

حامد:نمیشه نمیام

ماهسا:چرامیای توپسرخوبی هستی

حامد:کمکتونمیخوام ونمیام

حامداخل اتاقش رفت ودروقفل کرد..

ماهساباخودش:اه چقدلجبازه

ماهسا:باشه عزیزم هرچی توبگی

حامدبااون چیزی که ماهسافکرمیکردتفاوت داشت وکاراون سخت ترشده بود

...........

 






نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :