تبلیغات
randy &enrique - باورم کن قسمت26

randy &enrique
iwish that was your lover
درباره وبلاگ


سلام من مامی زی زی هستم ممنون که به وب من سرزدی
مدیر وبلاگ : zizi orton



پیوندهای روزانه
بدوبوسه دات کام
آپلودعکس
شبکه اجتماعی رنگریز
پارودمرواریدگسترچابهار
دنیای داستانها
گلم لند
یادداشتهای یک خوابگرد
فروشگاه ساعت مچی
شقایق
گن لاغری مردانه
آپلودفایل
ساعت مردانه کاسیو
جملات زیبا
دخترخاله
خریدگن لاغری مردانه
ام پی تری پلیر
گن لاغری مردانه
فروش ساعت کاسیو
تی شرت محرم
خریدتی شرت محرم
ماه محرم
تی شرت محرم
خریدتی شرت محرم
اخبار رئال
تی شرت محرم
تی شرت محرم
کیف پول آلوماوالت
عاشق دیوانه
خریدکیف آوماوالت
خریدعینک آفتابی اصل
خریدگن لاغری
ساعت مچی
گن لاغری مردانه
اسلیم لیفت مردانه
عینک افتابی زنانه
گن لاغری مردانه
انواع عینک آفتابی
انواع عینک آفتابی
خریدعینک آفتابی
انواع عینک آفتابی
ساعت دیواری
میلاد
خریدعینک آفتابی2013
گروه جنجالی تکتا
ستاره سهیل
خرید شارژ ایرانسل
ساعت دیواری طرح پانا
سایبون
میهن بلاگ
شارژ مستقیم ایرانسل
المیرا
مطالب جنجالی و پربازدید
فروشگاه اینترنتی
رئال نیوز
هیچــکس
داستانهای هالیوودی
خریدساعت مچی
شارژ رایتل
بیگ تایم راش
adamfans
همه پیوندهای روزانه
ارسال پیوند روزانه

نظرسنجی
بنظرشمابهترین گزینه برای پایان داستان"باورم کن"کدومه؟





برچسبها
کارهنری

موضوعات
داستان (34)

نویسندگان
zizi orton (837)

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


 
پنجشنبه 9 بهمن 1393 :: نویسنده : zizi orton

سلام به همتون آخرهفتتون بخیربچه ها...

بفرمایین ادامه...

 

آنچه گذشت..

دیدن که سعیدبالاخره تونست ابرازعشق کنه وزینب هم پذیرفت..عموهم که موافقت کردواوناباهربدبختی شده نامزدشدن اماصوفیاازاین بابت

ناراحت بودوقراربودواسشون مشکل درست کنه

صبح همراه مینوومادرم رفتیم بازاروبرای زینب یه حلقه خریدیم مینوباوسواس زیادی انتخابش کردوحسابی کلافه شدیم بعدش ازمن ومادرم جداشدوگفت میخوادیه چیزای زنونه ای بخره

صوفیاازدورمینورودید

مینو:سلام..وای آبجی صوفیاحسابی ترسیدم بگوچیشده؟

صوفیا:ببین بمن مربوط نبودامابرای اینکه بدونی خیرتومیخوام گفتم ..میدونی که رامین قبلاباخواهرم قصدازدواج داشتن

مینو:آره میدونم

صوفیا:خب باورکن مینوجان خواهرم هنوزم ازش ناراحته یه اتفاقایی بینشون افتادکه حتی گفتن هم نداره فقط بدون رامین وصله ی تن تونیست

مینو:چی میگی؟یعنی چیکارکرده؟

صوفیا:رامین باخواهرم رابطه داشته البته بزور..رامین اصلاآدم وفاداری نیست تاحالاباچندتادیگه هم بهم زده

مینو:ازکجابدونم راست میگی؟

صوفیا:هنوزم شمارموتوگوشیش داره برای اینکه بدونی حقیقتومیگم بروخودت نگاکن

مینوبغض کردوگفت:خدای من

یادش رفت ازصوفیاخداحافظی کنه سریع برگشت خونه..باگریه رفت تواتاقش ..مادرم دنبالش رفت ووقتی بیرون اومدخیلی عصبانی بودطوریکه ازم خواست نامزدیموعقب بندازم

من:چیشده؟

مینو:صوفیااومدیه چیزایی راجب رامین بهم گفت گفت باخیلیاس

من:توم باورکردی؟

مینو:شماره صوفیاتوگوشی رامین بود..چندتااسبهش داده بود

من:مینوباورنکن اون زن میخوادزندگیتونوخراب کنه

مینو:نمیدونم اماواقعااگه راست بگه چی؟

من:من الان میرم پیش رامین

......

باعجله خودمورسوندم پیش رامین وهمه چیزوبراش گفتم

رامین:ببین باورکن اونشب شمارمودادم به حامدبعدش چندتااس بهم دادمنم که نشناختم گفتم کی هستی؟گفت حامدم نمیدونستم صوفیاس باورکن

من:که اینطور..خب راجب خواهرش چی؟ناهید..باناهیدبودی؟

رامین:باورکن سعیدمن حتی روحمم خبرنداره ازناهیدتوعمرم فقط یه باردیدمش

من:پس صوفیاازت چی میخواد؟

رامین:من فکرکنم این زن کلامشکل داره

.......

به خونه برگشتم وباهرترفندی که بودوبلدبودم مینورواروم کردم ومادرم روراضی کردم که همین امشب واسه نامزدی بریم اعصاب همه بهم ریخته بودومنم میخواستم زودتریه کاری بکنم

بابام به عموزنگیدوبرای شب باهم هماهنگ کردن..اماتوی خونه ی زینب ایناکسی ازکارصوفیاخبرنداشت اوضاع اونجاخوب وخوش بودشادی برای شب همه چیزروبرنامه ریزی میکرد

جیمزهم که سرکاربودوتلفنی باشادی هماهنگ میکردن..زن عموخیلی هول شده بودزینب ولی خیلی آروم نشسته بودومشغول دوختن لباس بودهمه چیزآروم بودتاوقتی که صوفیااومد

صوفیا:مبارک باشه عزیزم

زینب:ممنون

شادی یواشکی اومدپیش زینب وگفت:اینوکی دعوت کرد؟

زینب:نمیدونم

زن عمو:دخترم چرانشستی پاشویکم به خودت برس

زینب:چیکارکنم مامان همینجوری خوبم بهم استرس واردنکن

شادی:درسته مامان..زینب همینجوری دل سعیدروبرده اصلانیازبه ریاکاری نیست

صوفیا:خب حالاقراره ساعت چندبیان؟

شادی:نپرسیدیم که هیجانش بیشتربشه

صوفیا:میرم یه تلفن بزنم

صوفیابه رامین اس میدادوسعی میکردعصبانیش کنه

رامین جوابشونمیدادوسعی میکردفقط اوناروپاک کنه که کسی نبینه صوفیامدام تهدیدش میکردکه آبروشومیبره من هم کمی به قضیه مشکوک بودم آخه رامین ازچی میترسید؟

اگه واقعابی گناه باشه که نبایدبترسه ولی خب به خوبی رامین رومیشناختم میدونستم اهل کارای بدنبوده ونیست خیلی استرس داشتم وسعی میکردم خودموکنترل کنم

خودموتوآینه نگاه کردم ولحظه شماری کردم به خونه ی عموبرسیم حلقه رودادم دست مادربزرگم که بزرگ فامیل ماهست مینوهنوزناراحت بودولی بهش گفتم که نبایدجابزنه وبایدجلوی صوفیاخودشونبازه تااون بیشترحسادت کنه

باچندتاماشین راهی خونه ی عموایناشدیم اولین باربودکه اینقدحس جدی بودن میکردم تااون روزجمع خودمون بودوهمیشه باهم بازی وتفریح میکردیم اماناگهان حس کردم چقدرباهم غریبه ایم

زینب بایه لبخندملیح اومدودسته گل روازم گرفت..همه نشستیم ودورتادورآدم نشسته بودومشغول صحبت بودن تااینکه پدرم گفت:ماکه قبلاحرف زدیم امابذارعروس گلمم چایی بیاره دهنمون خشک شد

زینب بایه سینی بزرگ پرازاستکان اومد وبه مهموناتعارف میکردمادرم بازن عمووشادی مشغول صحبت بود

صوفیازیرچشمی به رامین نگاه میکردوابروبراش بالامینداخت..رامین سرشوپایین انداخته بود..مینوسعی میکردبامهموناحرف بزنه وازجوغم وغصه بیادبیرون

صوفیا:مینوجان حالت چطوره؟

مینو:خیلی خوبم آبجی..ازوقتی که باهات حرف زدم رابطمون بارامین محکم ترشده

صوفیا:چقدخوب پس بایدبعدابیشترباهم حرف بزنیم

مینو:آره حتمامن دوسدارم بدونم چندنفربهم حسادت میکنن تاچشمشون درآد

صوفیاازحرف مینوعصبانی شدورفت توآشپزخونه

شادی مشغول حرف زدن بامادرم بود

پدر:خب داداش حالاکه سعیدروقبول داری میدونی که شرایطشم چطوره..جوونن یکم ازت وقت میخواد

عمو:باشه داداش تاهروقت بخوادوقت داره نگران نباش

پدر:پس مبارکه

مادربزرگ حلقه رودست زینب کردوبعدهمه هلهله کردن وروبوسی کردن مام که قراربودمثلاباهم حرف بزنیم نشدیک کلمه هم حرف بزنیم وزینب رسماازاین لحظه نامزدمن شده بود

.......

شادی:مینوجان ببینم صوفیابهت چی گفته؟

مینو:راسته؟که خواسته باخواهرش باشه؟

شادی:کی؟رامین؟نه باباخواهراون خواست خودشوبندازه به رامین

مینو:واقعا؟وای شادی بخدااگه بدونی چقدگریه کردم

شادی:ازاول نبایدباورمیکردی فداتشم حالاهم هرچی گفت باورنکن رامین اصلااهل این کارانیست

مینو:پس قضیه چیه؟

شادی:ببین اگه به رامین اعتمادداری باخودش حرف بزن حرفاشوگوش کن

مینو:چشم

........

زینب روآوردن ونشوندن کنارمن دستشوگرفتم  نگاه قشنگی داشت ومن واقعاحس میکردم خوشبختی مال منه

بعدازخوردن شرینی وشربت وقت رفتنمون شدشماره هامونوبهم دادیم وبهش شب بخیرگفتم ورفتیم دلم نمیخواست چشم ازش بردارم دوسداشتم همش کنارش باشم عاشقش بودم

..........

زینب به حلقش نگاه میکردخیلی خوشحال بودتااینکه صدایی اونوبه خودش آورد

حامد:بابااین پسره بدردمانمیخوردچراقبول کردی؟

عمو:اوناهمدیگه رودوسدارن سعیدهم پسرخوبیه

حامد:حق نداره بازینب جایی بره ولگردمیشن اصلاازقیافش خوشم نمیاد

عمو:حامدتوخودت دخترداری خواستی شوهرش بدی به سعیدنده

حامد:همینکه گفتم من بااین پسره رابطه خوبی ندارم دوسندارم ببینمش

عمو:حامدبس کن دیگه دیروقته بروخونتون میدونی که ماجانداریم بمونین

حامدعصبانی بودوباصوفیاوبچه هاشون رفتن..زینب خیلی غمگین شد

شادی:اه ازدست این حامد..توهمه ی مراسم اخم کرده بود

زن عمو:همش تقصیرصوفیاس اون پرش میکنه

شادی:تازه نبودی چیاکه به مینونگفته

زن عمو:خدابخیرکنه میدونم آخرش حامداین وصلتوبهم میزنه

زینب:مامان چراحامداینجورمیکنه؟مگه وقتی اون ازدواج کردمن اینجوری کردم؟

شادی:حسوده دیگه..بذاریه درسی بهش بدم که اون زنیکه ی بی ادبشم آدم بشه

............

خوابم نمیبردخیلی احساس خوبی داشتم دیگه نامزدداشتم مال من بود...اماحامداون مدام توذهنم میومدمیدونستم حتمابرامون مشکل درست میکنه صوفیاهم همینطورنمیدونستم بایدچیکارکنم

فقط میدونستم میخوام بهم اعتمادکنن وبذارن کاراموعملی کنم حالاکه عموبهم اعتمادداشت میخواستم دنیاروبرای زینب قشنگ وآروم بسازم

..........

 






نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :