تبلیغات
randy &enrique - باورم کن قسمت25

randy &enrique
iwish that was your lover
درباره وبلاگ


سلام من مامی زی زی هستم ممنون که به وب من سرزدی
مدیر وبلاگ : zizi orton



پیوندهای روزانه
بدوبوسه دات کام
آپلودعکس
شبکه اجتماعی رنگریز
پارودمرواریدگسترچابهار
دنیای داستانها
گلم لند
یادداشتهای یک خوابگرد
فروشگاه ساعت مچی
شقایق
گن لاغری مردانه
آپلودفایل
ساعت مردانه کاسیو
جملات زیبا
دخترخاله
خریدگن لاغری مردانه
ام پی تری پلیر
گن لاغری مردانه
فروش ساعت کاسیو
تی شرت محرم
خریدتی شرت محرم
ماه محرم
تی شرت محرم
خریدتی شرت محرم
اخبار رئال
تی شرت محرم
تی شرت محرم
کیف پول آلوماوالت
عاشق دیوانه
خریدکیف آوماوالت
خریدعینک آفتابی اصل
خریدگن لاغری
ساعت مچی
گن لاغری مردانه
اسلیم لیفت مردانه
عینک افتابی زنانه
گن لاغری مردانه
انواع عینک آفتابی
انواع عینک آفتابی
خریدعینک آفتابی
انواع عینک آفتابی
ساعت دیواری
میلاد
خریدعینک آفتابی2013
گروه جنجالی تکتا
ستاره سهیل
خرید شارژ ایرانسل
ساعت دیواری طرح پانا
سایبون
میهن بلاگ
شارژ مستقیم ایرانسل
المیرا
مطالب جنجالی و پربازدید
فروشگاه اینترنتی
رئال نیوز
هیچــکس
داستانهای هالیوودی
خریدساعت مچی
شارژ رایتل
بیگ تایم راش
adamfans
همه پیوندهای روزانه
ارسال پیوند روزانه

نظرسنجی
بنظرشمابهترین گزینه برای پایان داستان"باورم کن"کدومه؟





برچسبها
کارهنری

موضوعات
داستان (34)

نویسندگان
zizi orton (837)

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


 
پنجشنبه 2 بهمن 1393 :: نویسنده : zizi orton

سلام بچه هااخرهفتتون بخیر..تازگیاخیلی کم نظرشده وبلاگم البته گله ای هم ندارم

دوستان نسبت به بنده کم لطف شدن  بازم گله ای ندارم همچنان دارم کارموانجام میدم  برای

همتون روزای قشنگی آرزومندم

 

 

آنچه گذشت..

درقسمت قبل شاهداین بودین که سعیدچطورازعموش جواب مثبت گرفت..وعموهم ازنظرمثبت زینب باخبرشد..

وحالاهمه برای گذروندن یه پیک نیک خوب به بیرون ازشهررفته بودن...

 

تقریبابه عصررسیده بودیم ومن هنوزنتونسته بودم به زینب ابرازعشق کنم وقت داشت هدرمیرفت..

شادی:زن دایی چقدنگرانی بکش اونطرف دیگه له شدم

زن دایی:وای ببخشیدشادی نمیدونستم روی پای تونشستم

شادی:ای وای صوفیازنگ زده..الوسلام

صوفیا:سلام کجایین؟میخواستیم بیایم خونتون

شادی:مااومدیم پیک نیک ببخشیدنشدبهتون خبربدیم

صوفیا:شب برمیگردین؟

شادی:آره اینجاگوشی خوب آنتن نمیده خداحافظ.

........

حامد:خب کجان؟

صوفیا:رفتن بافکوفامیل خوشگذرونی ماهم که برگ چغندریم

حامد:شب میریم اونجا

صوفیا:خیلی نامردن دارم براشون

.....

مینو,رامین,آدام وجیکامشغول بازی وسطی بودن

مینو:رامین وای بحالت اگه یه گل دیگه بدی

رامین:تقصیرتوه بدمیندازی

آدام:دلتون بسوزه دوتاگل داریم هههههههه

رامین:الان میزنمت

مینو:وای بسه دیگه خسته شدم

رامین:نخیروایساعادلانه بازی کن جانزن

..........

زینب روی یه تیکه سنگ بزرگ نشسته بودوبه درختای دوردست نگاه میکردموقعیت مناسبی بودیه سیب برداشتم این میتونست اولین درخواست رسمی وواقعی من ازاون باشه

آروم نزدیکش شدم ..صورتش اونطرف بودوداشت به مینوورامین نگاه میکردکه باهم بازی میکردن

من:زینب

سیب روبطرفش درازکردموبالبخندگفتم:تقدیم.....باعشق

دیدن اون لحظه واقعاجذاب بود..چشای زینب واقعازیبابودومثل عروسک بهم نگاه میکردخیلی رمانتیک بودتااینکه باصدایی دایی که گفت:خب بگیرازش..به خودمون اومدیم

اینقدتوجهم به زینب بودکه کلادایی روندیدم ..خیلی خجالت کشیدم..زینب سیب روگرفت وگفت:خیلی گلی سعید

ازخوشحالی داشتم پروازمیکردم..قلبم اینقدمحکم میکوبیدکه میتونستم اکسیژن همه ی دنیاروتموم کنم

.........

مینو:وای رامین اونجارونگا

رامین:اخرش سعیدکارخودشوکرد

مینو:اخ جون

رامین:مینوخب حالاکه دیگه نامزدشدیم بهتره یه حرفایی روازالان بدونی وبگم

مینو:خب بگو

رامین:میدونی که من تازه کارموشروع کردم وهنوزنمیدونم چقدممکنه موفق باشم ازطرفی بابام بازنشسته شده وبعدازاون ماجرادیگه اجازه کارنداره

مینو:خب

رامین:ممکنه دوسال طول بکشه که ازدواج کنیم

مینو:چی؟وای نه رامین نمیتونم تحمل کنم همه منتظرن مازودترازدواج کنیم

رامین:ولی میدونی که شرایط چطوره عزیزم

مینو:ببین رامین ماتااخرامسال بایدازدواج کنیم همین که شنیدی

مینواحساس بازنده بودن میکردوبرای همین باحالت ناامیدانه رفت تومینی بوس نشست

.........

بالاخره وقت برگشتن رسید..همه سوارشدیم زینب روبروی من صندلی آخرنشسته بودوازپنجره بیرون رونگاه میکرددوسداشتم بدونم چی باخودش فکرمیکنه..تاحالانشده بودراجب همدیگه حرف بزنیم

امااوضاع بقیه زیادجالب نبود..مینوورامین باهم قهربودن..زن دایی دلدردبدی داشت

بابامم که بامامانم همون ظهررفتن خونه ی یکی ازفامیلاکه درحال فوت بود..سکوت همه جاروگرفته بودومنم ترجیح دادم سرموپایین بگیرم

به خونه رسیدیم ..وقت جداشدن بودازالان حس دلتنگی میکردم...واون رفت

مینورفت تواتاقش وخیلی عصبانی بودامابعدازاینکه بامادرم حرف زدآروم شدودوباره مشغول قرینه کردن وسایل خونه شد

من:مینوفرداباهام میای بازار؟

مینو:خیرباشه

من:میخوام حلقه بخرم برای زینب

همینکه اینوگفتم مادرم ازخوشحالی یه هلهله ای کشیدومینوهم اومدبغلم کردوگفت:آره میام اتفاقااندازه دستشومیدونم

من:واسه فرداشب بریم

بابا:خب بذارصبح به عموت بگم

من:باشه

به اتاقم رفتم حلقه رویاروازگردنبندم جداکردم خیلی استرس داشتم وبزورخوابم برد

........

صوفیا:خب پس خوشگذشته

شادی:آره جای شماخالی

حامد:خب دیگه چه خبرا؟

شادی:سعیدقراره بیادخواستگاری زینب ماهم راضی هستیم

حامد:اوه چه جالب

صوفیا:چقدقدم مینوورامین خیربود

شادی:آره خیلی

صوفیا:خیرباشه خب مادیگه بریم حامدبچه هاروبیار

توی ماشین نشستن..صوفیاگوشیشودرآوردوپیامی به مینوداد:

عزیزم چیزایی هست که بایدبهت بگم راجب رامین

مینو:چه حرفایی

صوفیا:بایدرودرروبهت بگم کی وقت داری؟

مینو:فردابعدازظهر

صوفیا:یه پارکی جایی قراربذارببینمت

مینو:باشه

........

هیچکس خبرنداشت صوفیاچه نقشه ای برای همه ی ماکشیده اماروزهای بدی درانتظارمون بود....






نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :