تبلیغات
randy &enrique - خط خطی های عاشقانه قسمت24

randy &enrique
iwish that was your lover
درباره وبلاگ


سلام من مامی زی زی هستم ممنون که به وب من سرزدی
مدیر وبلاگ : zizi orton



پیوندهای روزانه
بدوبوسه دات کام
آپلودعکس
شبکه اجتماعی رنگریز
پارودمرواریدگسترچابهار
دنیای داستانها
گلم لند
یادداشتهای یک خوابگرد
فروشگاه ساعت مچی
شقایق
گن لاغری مردانه
آپلودفایل
ساعت مردانه کاسیو
جملات زیبا
دخترخاله
خریدگن لاغری مردانه
ام پی تری پلیر
گن لاغری مردانه
فروش ساعت کاسیو
تی شرت محرم
خریدتی شرت محرم
ماه محرم
تی شرت محرم
خریدتی شرت محرم
اخبار رئال
تی شرت محرم
تی شرت محرم
کیف پول آلوماوالت
عاشق دیوانه
خریدکیف آوماوالت
خریدعینک آفتابی اصل
خریدگن لاغری
ساعت مچی
گن لاغری مردانه
اسلیم لیفت مردانه
عینک افتابی زنانه
گن لاغری مردانه
انواع عینک آفتابی
انواع عینک آفتابی
خریدعینک آفتابی
انواع عینک آفتابی
ساعت دیواری
میلاد
خریدعینک آفتابی2013
گروه جنجالی تکتا
ستاره سهیل
خرید شارژ ایرانسل
ساعت دیواری طرح پانا
سایبون
میهن بلاگ
شارژ مستقیم ایرانسل
المیرا
مطالب جنجالی و پربازدید
فروشگاه اینترنتی
رئال نیوز
هیچــکس
داستانهای هالیوودی
خریدساعت مچی
شارژ رایتل
بیگ تایم راش
adamfans
همه پیوندهای روزانه
ارسال پیوند روزانه

نظرسنجی
بنظرشمابهترین گزینه برای پایان داستان"باورم کن"کدومه؟





برچسبها
کارهنری

موضوعات
داستان (34)

نویسندگان
zizi orton (837)

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


 
دوشنبه 22 دی 1393 :: نویسنده : zizi orton

سلام برهمگی..

دوستان یه صحبتی بکنم باهاتون اونم اینه که داستان "اختلافات خانوده گی"به هیچ وجه

براساس زندگی بچه های این وبلاگ نیست بلکه براساس زندگی یه شخص غریبه هست

اماواقعیته  واون دوستی که سوال کرده که زندگی خودمن یابچه های اینجاس

جوابشوگرفته ...حالاباخیال راحت میتونین دنبالش کنین

آنچه گذشت..

 صوفیاتصمیم داره حامدومینوروباهم دوست کنه تاحامدازماهسادوربمونه....ازطرفی آدام به خونه ی صوفیارفت وامدداره

که باعث حسادت حامدشده...

بوجودآوردن یه ارتباط احساسی ازاونی که فکرمیکردم سخت تربوداماتلاشمومیکردم...باکمک شادی وجیمز تونستم حامدومینورویجاکنارهم قراربدم وخودم هم مثلارفتم که به یه تماس تلفنی جواب بدم...

حامد:خب مینوجان تئاترچطوره؟

مینو:خوبه حتی بهترازموسیقیه البته این نظرمنه

حامد:چه خوب..موسیقی روکنارگذاشتی؟

مینو:نه کاملاهنوزم وقتایی هست که میرم سراغش امادیگه هدفم نیست

حامد:راستش من آدم رکیم مینوومیخوام یه چیزی بگم

مینو:خودم میدونم

حامد:واقعا؟

مینو:اره ازبس تواین فیلمادیدیم که وقتی پسرودختری تنهامیشن پسره به دختره چی میگه فهمیدم میخوای چی بگی

حامد:خب حالانظرت چیه؟

مینو:راستش بنظرم منو توبدردهم نمیخوریم من اصلابااون عقایدفیلسوفانه توهماهنگ نیستم

حامد:کدوم عقاید؟اماتومیتونی اوناروتغییربدی

مینو:ببین من عات ندارم الکی بخاطرعوض کردن کسی تلاش کنم پس توهمون حامدسابق بمون وبرودنبال کسی که بهت بخوره

حامد:یعنی توالان رسمامنوگذاشتی کنار

مینو:بله کاملا..میدونی حامدمن اصلابه توفکرنمیکنم پس خواهش میکنم توم هرگزبهم فکرنکن

مینوازجاش بلندشدورفت..منم فکرکردم بهتره برم پیش حامداماهرچی به حامدنزدیکترمیشدم موج منفی بیشتری حس میکردم

من:حامد

حامد:صوفیااون گفت نه

من:وای اصلافکرشم نمیکردم

حامد:اشکال نداره چه خوبشدازاول گفت منونمیخواد فرداتوکلاس میبینمت

..........

تیرمن به هدف نخورده بودبه خونه برگشتم ماهساداشت تلفنی باآقای سیناحرف میزدوخیلی خوشحال بودهنوزم دنبال کسی بودم که حامدروبطرفش بکشونم وازماهسادورش کنم

بااین افکارشب روصبح کردم وصبح سرکلاس حاضرشدم

بااینکه منتظربودیم ادام بیادمارامین اومد

رامین:واقعاممنون ازاستقبالتون ..این چه وضعیه؟

کتی:خوش اومدی استاد

رامین:اینجاچه خبره؟

ایمی:بریم سراغ درس اینجوربهتره

رامین تمام تلاششوکردکه اوضاع دلگیرکلاسوعوض کنه اماموفق نشدبرای همین محکم روی میززدجوری که همه شوکه شدیم بعدگفت:تامن رفتم خودتونوازدست دادین ازنگاهاتون مشخصه شکست خوردین  بذارین خیلی صمیمانه بگم بهتون گفته بودم عشق اساطیری فقط توقصه هاس

حامد:آره درسته

رامین:ببینین بیاین ازاول شروع کنیم..من برگشتم وحالامثلاچی شده؟ازدنیاکه تردنشدین

من:درسته

رامین:کلاس تعطیله ولطفافرداکه میاین این قیافه های خسته کننده روتوخونه جابذارین وباقیافه خودتون بیاین

همه ازکلاس بیرون رفتیم

ایمی:رامین بنظرت خیلی برخوردت سخت نبود؟

رامین:نه اتفاقاتلنگری بودکه به خودشون بیان

ایمی:اونابه توجه نیازدارن

رامین:حالامیبینی فرداچقدسرحال میشن

ایمی:تونظرات خاصی راجب عشق داری

رامین:ببین ایمی عشق مطلق فقط توقصه هاس مطمئن باش هرکسی یه روزحتی ازکسی که براش میمیره هم ناراحت میشه واونورهامیکنه

ایمی:منظورت منم؟

رامین:نه اماادامه دادن رابطه هافقط دوطرفه میشه عشق یه طرفه به جایی نمیرسه

ایمی:بنظرت اوناقربانی عشق یه طرفه شدن؟

رامین:آره چون اگه دوطرفه بودالان خوشحال بودن

ایمی:حرفات داره ناراحتم میکنه رامین

رامین:منوببخش عزیزم اماتوم بایدبدونی که بایددونفری مراقب عشقمون باشیم

ایمی:آره

........

شادی:واینطوربودکه حامدناکام موند

جیمز:چقدردلم براش سوخت

شادی:خب هرکسی یه شانسی داره بایدامتحانش کنه

جیمز:خخخخخخ آره منم خیلی خوش شانسم

شادی:اول صوفیا..حالام حامد..اونم ازعلی که رفت یلی نگران خودم وخودتم

جیمز:نگران نباش من همیشه پیشتم

شادی:خوبه حالالوس نشو..بنظرت چراحامدباصوفیارابطه خوبی نداره چرابهش نه گفت؟

جیمز:نمیدونم چطوره بریم ازخودش بپرسیم

شادی:بنظرم وقتشه یه کاری بکنیم

شادی اومدبه خونه ی حامد..حامدخسته بوددروبازکرد:سلام شادی

شادی:سلام حامدراستش یه چیزی خیلی بیقرارم کرده اومدم جوابشوازت بگیرم

حامد:خب بیاتوبگو

شادی:نه همینجاخوبه..حامدمیخوام بگم صوفیا..وتو..بهتره باهم باشین

حامد:چرااینومیگی؟

شادی:واسه اینکه هردوشکسته شدین بهتره کنارهم ومراقب هم باشین

حامد:راستش من علاقه ای به اسم عشق به صوفیاندارم اون فقط دوستمه

شادی:امامیتونه عشقت باشه وازش مراقبت کنی

حامدبه روبرواشاره کردوگفت:اون کسی روبرای مراقبت ازخودش انتخاب کرده

شادی به پشت سرش نگاه کرد..آدام داشت ازماشینش پیاده میشدوبازم برای من گل خریده بود

.........

من:آدام خیلی خوش اومدی

آدام:ممنون اینم گلای موردعلاقت

من:ممنون خب برای کاراماده ای

آدام:آره

هردووارداتاق کارشدیم درپیانوروبازکردم وانگشتاموروی دکمه هاش کشیدم به آدام نگاه کردم که ناگهان درپوش قسمت دکه هاروی انگشتام افتادوانگشتاموقرمزکردانگشتاموکشیدم آدام که ازمن هولترشده بوددستاموگرفت وانگشتاموبوسید

..........






نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :