تبلیغات
randy &enrique - اختلافات خانوده گی قسمت9

randy &enrique
iwish that was your lover
درباره وبلاگ


سلام من مامی زی زی هستم ممنون که به وب من سرزدی
مدیر وبلاگ : zizi orton



پیوندهای روزانه
بدوبوسه دات کام
آپلودعکس
شبکه اجتماعی رنگریز
پارودمرواریدگسترچابهار
دنیای داستانها
گلم لند
یادداشتهای یک خوابگرد
فروشگاه ساعت مچی
شقایق
گن لاغری مردانه
آپلودفایل
ساعت مردانه کاسیو
جملات زیبا
دخترخاله
خریدگن لاغری مردانه
ام پی تری پلیر
گن لاغری مردانه
فروش ساعت کاسیو
تی شرت محرم
خریدتی شرت محرم
ماه محرم
تی شرت محرم
خریدتی شرت محرم
اخبار رئال
تی شرت محرم
تی شرت محرم
کیف پول آلوماوالت
عاشق دیوانه
خریدکیف آوماوالت
خریدعینک آفتابی اصل
خریدگن لاغری
ساعت مچی
گن لاغری مردانه
اسلیم لیفت مردانه
عینک افتابی زنانه
گن لاغری مردانه
انواع عینک آفتابی
انواع عینک آفتابی
خریدعینک آفتابی
انواع عینک آفتابی
ساعت دیواری
میلاد
خریدعینک آفتابی2013
گروه جنجالی تکتا
ستاره سهیل
خرید شارژ ایرانسل
ساعت دیواری طرح پانا
سایبون
میهن بلاگ
شارژ مستقیم ایرانسل
المیرا
مطالب جنجالی و پربازدید
فروشگاه اینترنتی
رئال نیوز
هیچــکس
داستانهای هالیوودی
خریدساعت مچی
شارژ رایتل
بیگ تایم راش
adamfans
همه پیوندهای روزانه
ارسال پیوند روزانه

نظرسنجی
بنظرشمابهترین گزینه برای پایان داستان"باورم کن"کدومه؟





برچسبها
کارهنری

موضوعات
داستان (34)

نویسندگان
zizi orton (837)

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


 
شنبه 20 دی 1393 :: نویسنده : zizi orton

سلام به همیگتون..ایشالاکه همه چی خوب پیش میره..من مشغول دوختن لباس واسه عیدم بودم بچه ها

بعداکه فرصت بشه عکاسومیذارم

بفرمایین ادامه

 

آنچه گذشت..

جیمزپسری بودکه اتفاقی درطی یه ماجرای دزدی باشادی ونوشین آشناشدوقرارشدتوپروژشون سرمایه گذاری کنه...

موقعیتی توی شرکت فراهم شدکه مینووآدام باهم ملاقاتی داشته باشن

..........

زینب به آدام زنگیدواونم که انگارهمون حوالی بودخودشوزودرسوندورفت به اتاق آقای شریفی بعدازاتمام جلسه اومدپیش ما

زینب:ادام چنددقیقه وایسی برات کپی ایناروبیارم

آدام:باشه منتظرمیمونم

من وآدام تنهاشدیم

من:آدام شنیدم توباپدرم رابطه خوبی داری میخواستم  یه چیزایی راجب پدرم ازت بپرسم

آدام:اتفاقامنم میخوام سوالاموازشمابپرسم

من:اول میخوام قول بدی که به پدرم راجب این سوالاچیزی نگی

آدام:قول میدم

من:باباموازکی میشناسی؟

آدام:خب من یه راننده کامیون سرگردون بودم بطورتصادفی که اومده بودم تواین شرکت باهاش آشناشدموازم خواست شرایطموبگم منم بهش گفتم که کسی روندارم ویکه وتنهام اونم منواستخدام کردوخیلیم هواموداره

من:بابام هیچوقت نگفته بوداینجاشریکه اصلاماازوجوداین شرکت بی خبربودیم

آدام:راستش چیزی که منوداغون کرداین بودکه فهمیدم تودخترشی ببینم زندگیتون چطوره؟یعنی اون واقعاپدرته یاتوم یتیمی؟

من:اون واقعاپدرمه سالهاست که پدرمه توی شهردیگه زندگی میکنیم یه خواهرویه برادردارم

آدام توی فکررفت

من:ببین من برای کاربه این شهراومدم متوجه شدم که پدرم زیاداینجامیادوچندروزم میمونه

میخوام بدونم شباکه پیش مانمیادپیش توه؟

آدام:نه پیش من نیس

من:پس کجاس؟هتل میره؟

آدام من ومن کردوترسی که توی چشاش دیدم منونگران کرداماقبل ازاینکه جواب بده ازجاش بلندشدورفت

من بادنیایی ازسردرگمی موندم..زینب برگشت وگفت:آدام کجاداری میری بیااینم برگه هات سفربی خطر

آدام داشت به یه سفرمیرفت وتاوقتی برمیگشت بایدمنتظرمیموندم

..........

صوفیا:آقامیلادمایه اندازه کافی سرمایه جمع کردیم که  کاروراه بندازیم حالاکه استادقبول کرده دیگه مانعی نداریم

میلاد:واقعاازتون ممنونم خیلی کمکم کردین

صوفیا:خواهش میکنم

میلاد:میخوام برای تشکریه ناهارمهمونتون کنم

صوفیا:اوه لازم نیس

میلاد:کلاسمون یه ساعت دیگس خواهش میکنم قبول کنین

صوفیا:باشه

میلادوصوفیابه یه رستوران کوچیک نزدیک دانشگاه رفتن ونشستن گرم صحبت راجب پروژه بودن

میلاد:فکرمیکردم بیشترازاینادرس خونین

صوفیا:راستش گاهی مشکلات روحی نمیذاره خوب درس بخونم

میلاد:من بیشترنگران این پروژم راستش من فقط یه مادردارم برادروخواهری ندارم میخوام حسابی تامین بشه ودیگه نگرانی نداشته باشم

صوفیا:پس برای همین بودکه خیلی تلاش میکردین امیدوارم بازدهیش شماروراضی کنه

میلاد:منم امیدوارم بتونم سرمایه گذارارروراضی نگهدارم

صوفیا:بعدازموفقیت پروژه میخواین چیکارکنین؟توسعش بدین؟

میلاد:راستش نمیدونم امامیخوام زندگی خوبی داشته باشم

صوفیا:چه رویای قشنگی دارین

میلاد:خب فکرکنم هممون به تغییراوضاع زندگیمون نیازداریم همه خسته ایم

صوفیا:اره بنظرم خیلی برامون لازمه

میلاد:شماچی؟راجب خانوادتون حرفی ندارین؟

صوفیا:برادروخواهرومادروپدریه خانوده معمولی داریم امامن دوسدارم خودم واسه خودم زندگی بسازم

میلاد:نوشین خانوم چی؟ازش چیامیدونین؟

صوفیا:راستش درحدهمکلاسی میدونم اون همخونه ی دخترداییمه بایدازاون بپرسین

میلاد:راستش عماداکبری هست اون ته کلاسه اون ازم خواست واسش بپرسم

صوفیا:بهتره بریم سرکلاس

میلادهم دست پاچه شدوگفت:ب ب ب بریم

..........

به خونه برگشتم بعدازاون همه کارکردن حال خوشی نداشتم خسته بودم والبته گیج وگنگ

ازمن بدتررامین بودوقتی به خونه اومدمیشدرگای صورتشوشمردوفکرکردم حتماازدست مشتریاکلافه شده برای همین ازش چیزی نپرسیدم منتظربودم تاآدام چیزای بیشتری ازبابابرام بگه

آروم نشسته بودیم که بابااومد...همه میخکوب شدیم ازمابدتررامین بودکه بعدازسلام کردن به باباازخونه بیرون رفت

بابا:مینوازکارتوشرکت راضی هستی؟

من:بله بابا..باباچرانگفته بودی اونجاشریکی؟

بابا:واسه شماهاچه اهمیتی داشت شمافقط پول میخواستین مگه فرقی میکردازکجابیاد؟

این حرف باباخیلی تلخ بوداون درست میگفت مافقط وفقط تواین سالاازباباتوقعاتامین مالی روداشتیم هیچوقت نشده بودبدونیم باباچقدرکارمیکنه اصلاکجاکارمیکنه

صوفیا:باباجون شام خوردین؟

بابا:اره خوردم کارای دانشگاه چطورپیش میره؟اونشب خونه ی داییتون بودم واسه دخترش خواستگاراومده بود

صوفیا:اره خبردارم مثل اینکه دایی هم گذاشته توکاسه پسره

بابا:آره داییتون خیلی لجبازه وگرنه پسره بدنبود

گفتن این حرفاازبابام جای تعجب داشت چون خودش هم لجبازبود..بابازودترازهمه رفت خوابیدومن وصوفیامنتظررامین شدیم

.............

رامین به خونه ی شادی رفته بود..نوشین زیادبهشون توجه نکردومشغول کارخودش بوداماوقتی نوشین خوابیدشدی ورامین تنهاشدن

شادی:خب چیشده رامین خوب میشناسمت همینجوری نمیای اینجا

رامین:شادی هرچندازبابام متنفری امایه چیزی هست که بایدکمک کنی حلش کنم

شادی:اسم باباتونیارهمون یبارکه خط روم کشیدکافی بود

رامین:بابام تویه مخمصه ای افتاده شادی..یه زنی هست که میگه زن بابامه

شادی:شوخی میکنی؟یعنی بابات زن دیگه داره

رامین:انگار..شادی ازکجابفهمم اون زنه داره راست میگه؟

شادی:ببین یه کاری کن..خونشوبهم نشون بده  خودم واست امارشومیگیرم

رامین:باشه امااین موضوع بین خودمون میمونه

شادی:باشه خیلی چیزابین مامونده اینم مثل اونا

رامین:بابام الان خونه ی صوفیاس میشه امشب اینجابمونم؟

شادی:نه اگه بمونی شک میکنه برگردهمونجاتوکه هنوزمطمئن نیستی شک درست نکن رامین برگردخونه

........






نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :