تبلیغات
randy &enrique - باورم کن قسمت15

randy &enrique
iwish that was your lover
درباره وبلاگ


سلام من مامی زی زی هستم ممنون که به وب من سرزدی
مدیر وبلاگ : zizi orton



پیوندهای روزانه
بدوبوسه دات کام
آپلودعکس
شبکه اجتماعی رنگریز
پارودمرواریدگسترچابهار
دنیای داستانها
گلم لند
یادداشتهای یک خوابگرد
فروشگاه ساعت مچی
شقایق
گن لاغری مردانه
آپلودفایل
ساعت مردانه کاسیو
جملات زیبا
دخترخاله
خریدگن لاغری مردانه
ام پی تری پلیر
گن لاغری مردانه
فروش ساعت کاسیو
تی شرت محرم
خریدتی شرت محرم
ماه محرم
تی شرت محرم
خریدتی شرت محرم
اخبار رئال
تی شرت محرم
تی شرت محرم
کیف پول آلوماوالت
عاشق دیوانه
خریدکیف آوماوالت
خریدعینک آفتابی اصل
خریدگن لاغری
ساعت مچی
گن لاغری مردانه
اسلیم لیفت مردانه
عینک افتابی زنانه
گن لاغری مردانه
انواع عینک آفتابی
انواع عینک آفتابی
خریدعینک آفتابی
انواع عینک آفتابی
ساعت دیواری
میلاد
خریدعینک آفتابی2013
گروه جنجالی تکتا
ستاره سهیل
خرید شارژ ایرانسل
ساعت دیواری طرح پانا
سایبون
میهن بلاگ
شارژ مستقیم ایرانسل
المیرا
مطالب جنجالی و پربازدید
فروشگاه اینترنتی
رئال نیوز
هیچــکس
داستانهای هالیوودی
خریدساعت مچی
شارژ رایتل
بیگ تایم راش
adamfans
همه پیوندهای روزانه
ارسال پیوند روزانه

نظرسنجی
بنظرشمابهترین گزینه برای پایان داستان"باورم کن"کدومه؟





برچسبها
کارهنری

موضوعات
داستان (34)

نویسندگان
zizi orton (837)

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


 
شنبه 17 آبان 1393 :: نویسنده : zizi orton

سلام به همتون..خوبین بروبچ؟

چه خبر؟

بفرمایین ادامه

صبح باچشای پف کرده ازخواب بیدارشدم ازاتاق رفتم بیرون ..حرفی نداشتم بزنم فقط پشیمون بودم ازانتخابم اززندگیم اززنده بودنم ..رفتم سرکاربااینکه خوب وبی سروصداکارمیکردم امادیگه انگیزه ای نداشتم انگارکه درختی بودم که طوفان شاخوبرگشوشکسته باشه

بفکرافتادم که درسموادامه بدم برای همین تصمیم گرفتم خوب کارکنم وپول جمع کنم تاخرج چندترمم جوربشه وبعددوباره شروع کنم

حلقه ی رویاروانداختم به گردنبندم تاهمیشه یادم بمونه که نبایدعجولانه انتخاب کنم

چندروزی گذشته بودومیخواستم قضیه روبه خانوده ام بگم شب زودتربرگشتم شیرینی خریدم که مثلابگم اتفاقی نیوفتاده خوش وخرم واردخونه شدم اما...

......

حامدخسته اومدتوخونه هنوزسلام نکرده صوفیاباحالت عصبی الین روداددستشوگفت:خیلی بی لیاقتی

حامد:چیشده؟

صوفیا:بابات اینااین خونه روفروختن یعنی سرمون کلاه گذاشتن

حامد:مگه میشه؟یعنی بمانگفتن؟

صوفیا:اینقداحمقی که نفهمیدی چرارفتن..بهت گفته باشم من تابرام خونه نگیری نمیام پیشت الانم میرم خونه ی بابام

حامد:وایساببینم تقصیرخودته وقتی المشنگه راه میندازی ایناروهم داره

صوفیا:خیلی خانوادت آدم حسابین که دفاعم میکنی ازشون

حامدتوی دهن صوفیازدوگفت:خفه شو

صوفیاهم باگری وزاری بچه هاشوبرداشت وباآزانسی که گرفته بودرفت..حامدموندوخونه ی پرازوسایل که نمیدونست کجابذارتشون ازطرفی هم صاحب جدیدخونه رونمیشناخت وکلااوضاع بدی شده بودوهمه روازچشم زینب وصوفیامیدید

به باباش زنگید

حامد:الوسلام بابا

عمو:سلام بفرما

حامد:باباخونه روبه کی فروختی؟حداقل بمن میگفتی

عمو:مگه توادمی که باهات حرف بزنم توفقط بلدی بامشت ولگدوسیلی حرف بزنی حامد

حامد:بابا...الو...الو..

.............

شادی:باباجوابشونده تاادب بشه

جیمز:آخه درست نیست اینجوری ولش کنیم بیشترمیره طرف زنش

شادی:منکه کاری ندارم بهش حق نداری راهش بدی بیاداینجا

جیمز:توروخداموضوع روبزرگش نکن شادی شمازناازکاه کوه میسازین

عمو:بایدخودش بفکرخودش باشه اینهمه وقت من خرجشودادم حالاببینم خودش چندمرده حلاجه

زینب:باباحالامیخوای چیکارکنی؟

عمو:ماکه توخونهی خودمونیم دخترم اونم بره فکرخودشوبکنه

زن عمو:بالاخره که نمیشه بچموول کنم بخاطرعروسم توببخشش

عمو:بایداززینب عذرخواهی کنه بعد

..........

توخونه همه پکربودن شیرینی رودادم دست مینووگفتم:چیشده؟

بابام که یه اهی کشیدوچیزی نگفت امامادرم گفت:ازت شکایت کردن سعید..چیکارکردی؟

من:شکایت؟کی شکایت کرده؟

مینو:ضمانت خانوم خانوماروکردی حالامعلوم نیست چیکارکرده که یقتوچسبیدن

من:ضمانت؟

تازه یادم افتادضمانت رویاروتوی شرکت کرده بودم..یه دست به موهام کشیدموگفتم:حالاچیشده؟

بابا:دومیلیون تومن پول برداشته ورفته

مینو:اصلاازاول میدونستم این چجوردختریه

من:چندروزپیش نامزدیمونوبهم زدیم حلقشوپس داد

مادر:چندروزه؟اونوقت مابایدالان بفهمیم؟

من:چطورمیشدبهتون بگم وقتی زودعصبانی میشین؟آره بهم زدم دیگه هم زن نمیگیرم واسه چمه این دومیلیونم خودم میدم

رفتم تواتاقم درومحکم بستم وموهاموکشیدم بغضم بازشکست دوسداشتم درودیوارخونه روخراب کنم وزیرآوارش بمیرم  یه دختراینقدراحت تونسته بودگولم بزنه خامش شدم واجازه دادم باهام مثل آشغال رفتارکنه ازخودم بدم میومد

دیگه بایدازفرداکارمیکردم تابدهی شرکت روبدم هزاربارخودمولعنت کردم وهزاران بارم رویاروامادیگه دیرشده بوداون رفته بودهمراه خودش جوونی وشادی زندگیموبرده بود

..........

جسیکاداشت شام درست میکردکه خاله اومدپیشش وگفت:ببینم تووآدام باشیداچیکاردارین؟

جسیکا:ما؟کاری نداریم

خاله:شیداهمه چیزوگفته

جسیادستش لرزیدوگفت:چیوگفته؟

خاله:گفته که اونوآدام بهم علاقه دارن تموم پیاماشوبهم نشون داد

چندلحظه سکوت کردن وبهم خیره شدن..آدام گفت:آره مامان من اون پیامارودادم ودوسش داشتم

.......






نوع مطلب :
برچسب ها :