تبلیغات
randy &enrique - باورم کن قسمت13

randy &enrique
iwish that was your lover
درباره وبلاگ


سلام من مامی زی زی هستم ممنون که به وب من سرزدی
مدیر وبلاگ : zizi orton



پیوندهای روزانه
بدوبوسه دات کام
آپلودعکس
شبکه اجتماعی رنگریز
پارودمرواریدگسترچابهار
دنیای داستانها
گلم لند
یادداشتهای یک خوابگرد
فروشگاه ساعت مچی
شقایق
گن لاغری مردانه
آپلودفایل
ساعت مردانه کاسیو
جملات زیبا
دخترخاله
خریدگن لاغری مردانه
ام پی تری پلیر
گن لاغری مردانه
فروش ساعت کاسیو
تی شرت محرم
خریدتی شرت محرم
ماه محرم
تی شرت محرم
خریدتی شرت محرم
اخبار رئال
تی شرت محرم
تی شرت محرم
کیف پول آلوماوالت
عاشق دیوانه
خریدکیف آوماوالت
خریدعینک آفتابی اصل
خریدگن لاغری
ساعت مچی
گن لاغری مردانه
اسلیم لیفت مردانه
عینک افتابی زنانه
گن لاغری مردانه
انواع عینک آفتابی
انواع عینک آفتابی
خریدعینک آفتابی
انواع عینک آفتابی
ساعت دیواری
میلاد
خریدعینک آفتابی2013
گروه جنجالی تکتا
ستاره سهیل
خرید شارژ ایرانسل
ساعت دیواری طرح پانا
سایبون
میهن بلاگ
شارژ مستقیم ایرانسل
المیرا
مطالب جنجالی و پربازدید
فروشگاه اینترنتی
رئال نیوز
هیچــکس
داستانهای هالیوودی
خریدساعت مچی
شارژ رایتل
بیگ تایم راش
adamfans
همه پیوندهای روزانه
ارسال پیوند روزانه

نظرسنجی
بنظرشمابهترین گزینه برای پایان داستان"باورم کن"کدومه؟





برچسبها
کارهنری

موضوعات
داستان (34)

نویسندگان
zizi orton (837)

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


 
یکشنبه 4 آبان 1393 :: نویسنده : zizi orton

سلام بچه هابفرمایین ادامه..

من دارم روی داستان جدیدفکرمیکنم  ومتنش رومینویسم هروقت کاملاقطعی شدبهتون اطلاع میدم که نقشاروبگیرین

روزهاروباامیدداشتن رویامیگذروندم..بااینکه پرازمشکل بوداماخوب میگذشت

چندماهی بودکه بارویانامزدکرده بودم وتمام تلاشمومیکردم که سفته های باباشوبخرم هرچندبهمن هنوزم بهم میگفت دارم اشتباه میکنم امامن میخواستم برای زندگی جدیدم تلاش کنم

همه چیزخوب بودتااینکه میخواستیم عقدکنیم..نمیدونم چرارویانسبت به این مسئله حساس بودامابرای خودمنم مشکوک شده بودمادرم ومینواصرارداشتن که زودترکاراروتموم کنیم ورامین میگفت من معطلشون کردم

مینو:ای وای سعیدزودباشین دیگه فکرمنم باش من کی میخوام برم پی زندگیم

من:عجله نکن رویافعلادرگیرکارای باباشه

رامین:باهاش حرف بزن اخرهفته وقت محضربگیرین دیگه بعدش میتونین برین دنبال اجاره ی خونه وخریدوسایل

من:باشه

.........

رویا:پدرهمه چیزاماده اس

پدر:میدونستم ازپسش برمیای

رویا:فقط مونده سعیدکه راضی کردن اونم کاراسونیه

پدر:زودترردیفش کن

.........

چندروزی بودکه کمتروقت داشتم به رویاپیام بدم واونم انگارسرش گرم بودچون چیزی نمیگفت امشب تصمیم گرفتم دعوتش کنم بریم بیرون امادرکمال تعجب رویاقبول نکردانگارناراحت بودواسه همین اصرارکردم که ببینمش اونم گفت که فردامیادببینتم ویه حرفایی باهام داره

باخودم گفتم حتماازاین اشوه های زنونه اس وبایکم نازخریدن درست میشه برای همین برای فرداوقتموآزادگذاشتموکلی بخودم رسیدم گل موردعلاقشوخریدم ورفتم سرقرار........

.........

زینب داشت وسایلشوجمع میکردشادی هم داشت به مادرش کمک میکردکه وسایل خونه روداخل کارتون بذاره

جیمز:شادی یعنی بابات بهمین راحتی خونه روفروخت؟

شادی:اره باکاری که حامدکرده بابام نمیتونست بذاره بی جواب بمونه

جیمز:حالاتکلیف اوناچی میشه؟

شادی:تاپسفرداچیزی نمیگم بهش

جیمز:ولی بایدبگی بالاخره داداشته

همه داشتن کارشونومیکردن که حامدداخل اومد

حامد:به به میبینم به نتیجه رسیدین وخونه روواسه ماخالی کردین

شادی:آره داریم میریم

حامد:خوبه بالاخره باباهم بایدبفکرمن باشه من تنهاپسرخانوادم

شادی پوزخندی زدوگفت:همش مال خودت حامدمنم بابااینارومیبرم پیش خودم فرداازدستمون خلاص میشی

حامدکه نفهمیدمنظورشادی چیه رفت طبقه ی پایبین صوفیاداشت لباسای دخترشوعوض میکردوگفت:اون بالاچه خبره؟

حامد:دارن جموجورمیکنن

صوفیا:جایی میرن؟

حامد:میگن میخوان کلابرن

صوفیا:فکرنکنم اینقدسخاوتمندباشن که بذارن برای ما

حامد:غرنزن صوفیاحوصله ندارم

.........

جسیکاداشت همراه آدام توی خیابون راه میرفت هواتاریک بودآدام دستاشوتوجیبش گذاشته بودوقتی به خونه رسیدن دیدن خانوم خانوماتوخونشونه ومادرشونم چپ چپ آدام رونگاه میکنه

جسیکا:به به شیداخانوم چه عجب

شیدا:اومدم چندروزی خونتون بمونم

آدام که داشت ازهوش میرفت جسیکاروکشیدتواتاق  وگفت:مگه باهاش حرف نزدی؟

جسیکا:حتمابازم نقشه ای واست کشیده

..........

به دیدن رویارفته بودم رویابنظرناراحت میومدوقتی گل روبهش دادم همچنان قیافه توهم رفته ای داشت هنوزفرصت نشده بودکاملابفهمم چشه که جعبه ای روطرفم گرفت

من:این چیه عزیزم؟

رویادرحالی که جعبه روتودستم گذاشت گفت:حلقه ای نامزدیمون سعیدمن دیگه نمیخوام باهات ازدواج کنم

 






نوع مطلب :
برچسب ها :