تبلیغات
randy &enrique - باورم کن قسمت10

randy &enrique
iwish that was your lover
درباره وبلاگ


سلام من مامی زی زی هستم ممنون که به وب من سرزدی
مدیر وبلاگ : zizi orton



پیوندهای روزانه
بدوبوسه دات کام
آپلودعکس
شبکه اجتماعی رنگریز
پارودمرواریدگسترچابهار
دنیای داستانها
گلم لند
یادداشتهای یک خوابگرد
فروشگاه ساعت مچی
شقایق
گن لاغری مردانه
آپلودفایل
ساعت مردانه کاسیو
جملات زیبا
دخترخاله
خریدگن لاغری مردانه
ام پی تری پلیر
گن لاغری مردانه
فروش ساعت کاسیو
تی شرت محرم
خریدتی شرت محرم
ماه محرم
تی شرت محرم
خریدتی شرت محرم
اخبار رئال
تی شرت محرم
تی شرت محرم
کیف پول آلوماوالت
عاشق دیوانه
خریدکیف آوماوالت
خریدعینک آفتابی اصل
خریدگن لاغری
ساعت مچی
گن لاغری مردانه
اسلیم لیفت مردانه
عینک افتابی زنانه
گن لاغری مردانه
انواع عینک آفتابی
انواع عینک آفتابی
خریدعینک آفتابی
انواع عینک آفتابی
ساعت دیواری
میلاد
خریدعینک آفتابی2013
گروه جنجالی تکتا
ستاره سهیل
خرید شارژ ایرانسل
ساعت دیواری طرح پانا
سایبون
میهن بلاگ
شارژ مستقیم ایرانسل
المیرا
مطالب جنجالی و پربازدید
فروشگاه اینترنتی
رئال نیوز
هیچــکس
داستانهای هالیوودی
خریدساعت مچی
شارژ رایتل
بیگ تایم راش
adamfans
همه پیوندهای روزانه
ارسال پیوند روزانه

نظرسنجی
بنظرشمابهترین گزینه برای پایان داستان"باورم کن"کدومه؟





برچسبها
کارهنری

موضوعات
داستان (34)

نویسندگان
zizi orton (837)

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


 
شنبه 19 مهر 1393 :: نویسنده : zizi orton

سلام به همتون..خوبین؟

خوشحالم که ازپایان داستان خاطرات شخصی من لذت بردیدوواقعاممنون که نظراتتون رومیگیداین

باعث دلگرمی منه

لطفادرنظرسنجی جدیدوبلاگ شرکت کنید

بفرماییدادامه..

 

آنچه گذشت..

قضیه ادام روشده بودوحامدحسابی زینب روتهدیدکرده بودتواین اوضاع هرروزعشقم به رویابیشترمیشد..

لازم دونستم بامینوراجبش حرف بزنم ولی مینوازم عصبانی بودبرای همین متوسل شدم به رامین..

من:الورامین کجایی؟

رامین:خونمون چه عجب یادماکردی؟

من:بیااینجایه کاری دارم باهات

رامین:چشم داش سعیداومدم

همش توی خونه راه میرفتم تااینکه رامین اومد..

رامین:ااا ایسنجاچه خبره؟اسباب کشی دارین؟

من:نه مینوطبق معمول حساس شده ومیخوادخونه تکونی کنه

رامین:اونکه هفته پیش خونه تکونی کرد

مینو:میبینی که خونه بهم ریخته

من:ولش کن مینووسواس داره بیابریم کارت دارم

رامین روداخل اتاق بردم

من:خب من یه دختری روپسندیدمومیخوام اگه بشه باهاش ازدواج کنم

رامین:ماشالاچقدسریع رفتی سراصل مطلب خب حالاکی هست؟زینب؟

من:نه بابایکی ازدوستان معرفی کرده چندوقته برای مددکاری خونش آدم میفرستیم اسمش رویاهست وفقط خودش ویه پدرپیرمریض هستن

رامین:وای وای عجب لقمه چرب ونرمی خب باباش چیکاره اس؟

من:نمیدونم فقط میدونم خودش توی یه شرکت کارمیکنه ووضع مالیشونم خوبه خودشم دخترخوبی بنظرمیاد

رامین:همینجوری نمیشه اینوبه مامان وبابات بگی بایدیه مدت رفت وآمدداشته باشین

من:چطور؟ماکه نسبتی نداریم

رامین:بسپرش بمن فقط هرچی ممن میگم توتاییدکن

رامین دستموگرفت وبردپیش بابام که داشت تلویزیون میدیدوگهگاه آه میکشیدوناله میکردچون پاهاش کمی دردداشت

رامین:عموجان سعیدمیخوادیه چیزی بگه

بابام منونگاه کردوگفت:چراساکتی خب بگو

من من من کردمونشدبگم

رامین:سعیدیه دختری رودرنظرگرفته وخب اگه اجازه بدین باخانواده اش آشنابشیم

بابام یه نگاهی بهم کرد..مینوومامان هم ازآشپزخونه اومدن بیرون

منم باسرتاییدکردم

رامین:خب بهتره باخانوده اش اشنابشیم ودعوت کنیم بیان اینجا

مینو:نخیرچرامااول نریم؟

رامین:خب چه بهترمااول میریم ویه مدت بادختره اشنابشیم تابعدواسه داش سعیدهم آستین بالابزنیم

 

......

زینب داشت طبق معمول خیاطی میکردشادی هم پرومیکردجیمزقراربودبیاددنبالشون وبرن شهربازی که حالوهوایی عوض کنن

جیمز:سلام خانوم خوشکلا

زینب:سلام دومادی خوبی؟

شادی:خوبیم حاضریم بریم؟

حامد:کجامیرین؟

شادی:شهربازی گفتیم زینب روببریم حالش عوض بشه

حامد:نخیرچه معنی داره اصلاشمازن وشوهرین اونوکجامیبرین؟

شادی:تولطف کن اول دهن زن فوضولتوببندبعد

صوفیا:نخیرمنکه حرفی نزدم

شادی:بله..اصلاتوچرانمیری به بچه هات برسی؟

حامد:کل ننداز..زینب خونه میمونه

شادی نگاهی به زینب کردوگفت:پس منم نمیرم میخوام کارارزوانجام بدم زینب یکم استراحت کنه

حامدوصوفیاازاتاق بیرون رفتن..

زینب:همش تقصیرآدامه

شادی:جسیکاچیزی نگفته؟

زینب:نه فقط اس دادوگفت هنوزم باهام مشکل دارن وآدام هم ازخونه یه مدته رفته

شادی:پسره ی دیوونه چرانمیری به مادرش همه چیزوبگی؟

زینب:رازشوفاش نمیکنم ولش کن

....

آدام:جسیکاحالاچیکارکنم؟

جسیکا:برگردخونه آدام رفتنت فقط باعث تنفرمادراززینب میشه

آدام:اه ازدست این مادر

جسیکا:توبرگردتایمدت ازاین ماجرابگذره آروم بشیم

آدام :باشه

.............

صوفیاهمراه حامدرفته بودن که بچه هاشونوواکسن کنن

صوفیا:خوبشدنذاشتی برن

حامد:توم دیگه شورشودرنیارصوفیا

صوفیا:تاوقتی خواهرت نمیخوادباهام آشتی کنه همینم دوسندارم یه روزخوش داشته باشه

حامد:به اون چه مربوطه

صوفیا:تقصیراونه که الان وضع زندگیمن اینه بابات پولاشوداداون رفت سفر

حامد:ازدست تو

صوفیا:بایدزندگیوبه کامش زهرکنم تاآروم بشم

.....

بابام منوهی نگاه میکردآخرش گفت:هماهنگ کن که یامابریم یااونابیان

من:چشم باباممنون

بدوبدورفتم سرکاروتلفن زدم به رویاوگفتم باپدرش حرف بزنه که بریم اونجابرای آشنایی

بهمن:بنظرت کارت درسته؟

من:آره یمدت آشنابشیم خوبه

بهمن:امیدوارم واقعادرست تصمیم بگیری

من:همش حس میکنم تویه چیزیوازم پنهون میکنی

بهمن:سعیدمن واقعادوست دارم ونمیخوام دلت بشکنه امابنظرم این دخترمناسب تونیست

من:چرا؟

بهمن:یکم مشکوکن بنظرم بایداحتیاط کنی

من:نه من فقط رویارومیخوام بدون اون نمیخوام زندگی کنم توم اگه واقعادوسم داری دیگه چیزی نگو.......

 






نوع مطلب :
برچسب ها :