تبلیغات
randy &enrique - خاطرات شخصی من قسمت آخر1

randy &enrique
iwish that was your lover
درباره وبلاگ


سلام من مامی زی زی هستم ممنون که به وب من سرزدی
مدیر وبلاگ : zizi orton



پیوندهای روزانه
بدوبوسه دات کام
آپلودعکس
شبکه اجتماعی رنگریز
پارودمرواریدگسترچابهار
دنیای داستانها
گلم لند
یادداشتهای یک خوابگرد
فروشگاه ساعت مچی
شقایق
گن لاغری مردانه
آپلودفایل
ساعت مردانه کاسیو
جملات زیبا
دخترخاله
خریدگن لاغری مردانه
ام پی تری پلیر
گن لاغری مردانه
فروش ساعت کاسیو
تی شرت محرم
خریدتی شرت محرم
ماه محرم
تی شرت محرم
خریدتی شرت محرم
اخبار رئال
تی شرت محرم
تی شرت محرم
کیف پول آلوماوالت
عاشق دیوانه
خریدکیف آوماوالت
خریدعینک آفتابی اصل
خریدگن لاغری
ساعت مچی
گن لاغری مردانه
اسلیم لیفت مردانه
عینک افتابی زنانه
گن لاغری مردانه
انواع عینک آفتابی
انواع عینک آفتابی
خریدعینک آفتابی
انواع عینک آفتابی
ساعت دیواری
میلاد
خریدعینک آفتابی2013
گروه جنجالی تکتا
ستاره سهیل
خرید شارژ ایرانسل
ساعت دیواری طرح پانا
سایبون
میهن بلاگ
شارژ مستقیم ایرانسل
المیرا
مطالب جنجالی و پربازدید
فروشگاه اینترنتی
رئال نیوز
هیچــکس
داستانهای هالیوودی
خریدساعت مچی
شارژ رایتل
بیگ تایم راش
adamfans
همه پیوندهای روزانه
ارسال پیوند روزانه

نظرسنجی
بنظرشمابهترین گزینه برای پایان داستان"باورم کن"کدومه؟





برچسبها
کارهنری

موضوعات
داستان (34)

نویسندگان
zizi orton (837)

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


 
سه شنبه 15 مهر 1393 :: نویسنده : zizi orton
به علت حجم بالای متن مجبورم بذارمش توی دوتاقسمت

نفسهادرسینه حبس شده بودهمه منتظربودن تاایان عصبانی بشه ویااونجاروترکنه اماایان لبخندزدوگفت:

من خبرداشتم

من:چی؟

ایان:رومئوبهم خبردادوقتی نبودم اتفاقات زیادی افتاده بودومن ازهمش خبرداشتم وقتی رومئوبهم گفت ایمی وتونامزدشدین منم ازعشقم دست برداشتم والبته میدونستم که زی زی اومده بودتامن ونیناروباهم آشناکنه من ازهمه ی ایناخبرداشتم

ایمی:توخبرداشتی؟

ایان:آره بالاخره خوشبختی توورامین هم برام مهم بودوحالامیخوام همینجاازنینادرخواست ازدواج کنم

نینا لبخندزدوگفت:قبول میکنم

شادی:اوففففففففففف خداروشکرهمه چی خوب پیش رفت

صوفیا:آره واقعانگران بودم

ایان:خب وقتشه یه سری به رومئوبزنم وازش تشکرکنم امشب همه توی کافه مهمون منن

من:ایان منوببخش راجبت فکرای دیگه ای کردم

ایان:توتلاش زیادی کردی لایق زندگی خوبی هستی

من:وقتی اون نقاشیاروتوی اتاقت دیدم نتونستم جلوی خودموبگیرم

ایان:میدونم برای همین دوسداشتم ازاینجادورباشم

من:یعنی توازحس من خبرداشتی؟

ایان:رامین هرگزنخواستم بین تووایمی قراربگیرم همون شبی که ازاینجارفتم ازهمه چیزدل کندم

من:ممنونم ایان

ایمی:ایان نمیدونم چطورباخودت فکرکردی اماواقعاازت ممنونم ولی بهم بگوچرابرام نامه مینوشتی؟

ایان:اون فقط یه شیطنت کوچولوبودفقط میخواستم ازحالت باخبربشم

ایمی:ممنونم

ایان:نینافکرکنم بایدبیشتربااینجاآشنابشی زمان زیادی داریم که باهم سپری کنیم

.....

شب کافه شلوغ بودمثل گذشته حتی بیشترازگذشته

حامد:من دیگه بایدبرم پیش رومئو

ایان:صبرکن اینم براش ببر

حامد:این چیه؟

ایان:یه هدیه کوچیک ازطرف عشقش

حامد:این که کیف دستیه زی زی پیش توچیکارمیکنه؟

ایان:فکرکردم حالاکه داره میره یه یادگاری ازش بگیرم حتمابرای گرفتنش برمیگرده

حامد:واقعامعرکه ای ایان ..من رفتم

نینا:کی برش داشتی؟

ایان:همون موقع که دیدمش میدونستم داره میره میخواستم بمونه وازش تشکرکنم

من وایمی توی پارک بیرون شهرراه رفتیم روی چمنادرازکشیدیم وبه ستاره هانگاه کردیم باورم شدکه تمام این ماجرابه امشب ختم شد..

ومن به ایمی رسیدم

من:ایمی همه چیزتموم شد

ایمی:نمیدونم چطورازدست فولانژخلاص شدم امامیخوام روزای قشنگی داشته باشیم

من:منم همینطور

دست ایمی روگرفتم وبطرف خونه راه افتادیم.........






نوع مطلب :
برچسب ها :